درک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درک . [ دَ] (ع مص ) دریافتن . (غیاث ) (آنندراج ). ادارک . بدون فاصله بجا آوردن . (ناظم الاطباء). دریافت . اندریافت . فهم . دریافتگی . (یادداشت مرحوم دهخدا) : اندرآن حکمت است ایزدی ... مر خلق روی زمین را که درک مردمان از دریافتن آن عاجز است . (تاریخ بیهقی ). ◄ فرا رسیدن و رسیدن و پیوستن . (ناظم الاطباء).
درک . [ دَ رَ/ دَ ] (ع مص، اِ) دررسیدن . (منتهی الارب ). لحاق و رسیدن به چیزی . (از اقرب الموارد و ذیل آن ) : لاتخاف دَرَکاً و لاتخشی . (قرآن ٢٠ / ٧٧)؛ بیم نداری [ ای موسی ] از دریافتن و رسیدن [ قوم فرعون ] و نمی ترسی . ◄ بدست آوردن حاجت، گویند: اللهم أعنی علی درک الحاجة؛ یعنی خداوندا مرا بر درک و بدست آوردن حاجت یاوری کن . (از اقرب الموارد). ◄ فرس درک الطریدة؛ اسبی که رسنده به طریده و شکار است . (از اقرب الموارد). ◄ رسن پاره ای که در طرف رسن بزرگ یا درگوشه ٔ دلو بندند. (منتهی الارب ). ریسمانی که به انتهای ریسمان بزرگ بندند تا با آب در تماس باشد و ریسمان دلو نپوسد و متعفن نگردد. (از اقرب الموارد). ◄ نهایت تک هر چیز. (منتهی الارب ). دورترین نقطه از انتهای هر چیز، گویند: بلغ الغواص درک البحر؛ یعنی غواص به دورترین نقطه ٔ انتهای دریا رسید. (از اقرب الموارد). قعر چیزی گود. بن جائی ژرف . (یادداشت مرحوم دهخدا). ج، أدراک . ◄ تک دوزخ . (منتهی الارب ). طبقه ای از طبقات جهنم . (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). طبقه ٔ دوزخ . (غیاث ) (آنندراج ). و طبقات دوزخ را درکات گویند چنانکه ازآن ِ بهشت را درجات . (آنندراج ). طَبَق دوزخ . (دهار). طبقه ٔ اسفل جحیم . (لغت محلی شوشتر، خطی ). دوزخ . (ناظم الاطباء). هر یک از منازل گناهکاران به دوزخ .هر یک از طبقات دوزخ که روی به پستی دارد. ته جهنم .در مقابل درجه . ج، درکات . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ الدرک الاسفل ؛ درک اسفل . طبق زیرین دوزخ . (دهار). تک دوزخ : ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار و لن تجد لهم نصیراً. (قرآن ٤ ١٤٥/)؛ همانا که منافقان در طبقه ٔ زیرترند از آتش و هرگز برای ایشان یاوری نیابی . درک الاسفل است جای امید به درج کی رسد کسی ز درک . ابولیث طبری . زندان درک اسفل و زندانبان مالک دوزخ . (سندبادنامه ص ٢٤٩). ◄ خطابی یا تعبیری نماینده ٔ نفرت و بی اعتنائی کار کسی یا زیان و اتلاف حاصل از کار وی . کلمه ٔ «درک » یا «به درک » برای ابراز تنفریا نشان دادن بی اعتنایی نسبت به اتلاف چیزی یا انجام عملی بر زبان می آید. (فرهنگ لغات عامیانه ): به درک .به درک اسفل ؛ به اسفل السافلین . ♦ به درک ؛ کلمه ٔ ناسزا و نفرین و فحش مرادف به جهنم، فی النار السقر، چه بهتراز این، به تون، به طبس، به تون طبس . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ به درک رفتن ؛ به جهنم رفتن .(ناظم الاطباء). ۩ تعبیری از مردن فردی منفور. مردن کسی که از او تنفر داشته باشند. (فرهنگ لغات عامیانه ). ♦ به درک فرستادن ؛ کشتن مفسد و فاسد عقیده ای را. ♦ به درک واصل شدن ؛ تعبیری ازمردن کسی که به فساد و تباهی و بدعقیدتی مشهور باشد. ♦ درک اسفل السافلین ؛ به تغیر و خشم و قهر در مورد رفتن کسی گویند. (فرهنگ عوام ). ◄ پایه گاه فروسوی . (دهار). پایگاه فروسو. (ترجمان القرآن جرجانی ). ◄ خرخشه . ◄ ج ِ دَرَکة. (دهار). رجوع به درکة شود. ◄ (اصطلاح فقه ) آنچه از پی پدید آید از عوارض، گویند: علیه ضمان الدرک . (از منتهی الارب ). بازگشت قیمت است هنگام استحقاق، و این تعریف را گویند با «خلاص » و «عهده » یکی است ولی ابوحنیفه آنرا خاص درک می داند، و تفسیر خلاص رها کردن مبیع و تسلیم اوست سوی مشتری در هر حال، و عهده بر چند معنی اطلاق شود، بر چک قدیم و بر پیمان و بر حقوق پیمان و بر درک و بر خیار شرط. (از کشاف اصطلاحات الفنون از فتاوی ابراهیم شاهی از کتاب البیع) : قسط من و فرزندان من از ترکه و اموال شوهرم از من بخرد و آن چندین جزو است و درک و عهده ٔ آن بر من بود. (تاریخ قم ص ٢٤٩). ♦ ضامن درک ؛ ضامن هر اتفاقی از عوارض خواه نیک باشد و یا بد. (ناظم الاطباء). و نیز رجوع به ضمان درک ذیل ضمان شود.
درک . [ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رودبار بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین واقع در٣ هزارگزی جنوب باختری معلم کلایه، با ١٧٤ تن سکنه (طبق سرشماری سال ١٣٣٥ هَ . ش .). آب آن از چشمه سار و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).