درگذاردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درگذاردن . [ دَ گ ُ دَ ](مص مرکب ) درگذاشتن . گذاردن . عفو کردن : عفوِ ذَنْب ؛درگذاردن گناه . (یادداشت مرحوم دهخدا) : گناه دوست عاشق دوست دارد ز بهر آنکه تا زو درگذارد. (ویس و رامین ). همی گفت کای دادگر زینهار ز ما این عذاب و بلا درگذار. شمسی (یوسف و زلیخا). الهی دلم را ز بد پاک دار وگر زلت آید ز من درگذار. شمسی (یوسف و زلیخا). با عذر ندارم آشنائی بل جرم به عذر درگذارم . ناصرخسرو. در بنده بودن ِ تو ز پیری مقصرم ای بخت تو جوان ز من پیر درگذار. سوزنی . مرا معذور دار و بدین دلیری که نمودم درگذار. (سندبادنامه ص ٢٩٣). کای من مسکین به تو در شرمسار از خجلان درگذر و درگذار. نظامی . اگر می نترسی ز روز شمار از آن کز تو ترسد خطا درگذار. سعدی . یکی را که عادت بود راستی خطائی کند درگذارند از او. سعدی . نه کورم ولیکن خطا رفت کار ندانستم از من گنه درگذار. سعدی . ز ما هرچه آید نیاید بکار چنان کز تو آید ز ما درگذار. نزاری قهستانی . رجوع به درگذاشتن شود.