درگذشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ. گُ ذَ تَ) (مص ل.)<BR>۱- عبور کردن.<BR>۲- گذشت کردن، بخشیدن.<BR>۳- مُردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ. گُ ذَ تَ) (مص ل.) ۱- عبور کردن. ۲- گذشت کردن، بخشیدن. ۳- مُردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درگذشتن . [ دَ گ ُ ذَ ت َ ] (مص مرکب ) گذشتن . به آن طرف گذشتن . عبور کردن . (ناظم الاطباء). رفتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). افاتة. انمحاص . انهواء. تجاوز. تجوّز. تعدی . تفوت . توریک . طُمور. غَبر. غُبور. (از منتهی الارب ). مجاوزة. (تاج المصادر بیهقی ) : چو بهرام از آن لشکر آگاه گشت بیامد بدان خیمه ها درگذشت . فردوسی . هر کجا درنگری سبزه بود پیش دو چشم هر کجا درگذری گل سپری زیر قدم . فرخی . امیدوار کرد که در باب وی هر چه میسر گردد از عنایت و نیکوگفت هیچ باقی نگذارد و درگذشت و به جایگاه خویش رفت تا وقت بار باز آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٠). تو زآنجا آمدی کاینجا دویدی از اینجا درگذر کآنجا رسیدی . نظامی . اًسطار؛ درگذشتن از سطری که نام کسی در آن است، گویند: أسطر اسمی . انقشاش، قشوش ؛روان شدن و درگذشتن قوم . انکتال ؛ درگذشتن و رفتن . تشرب ؛ درگذشتن از چیزی به چیزی . تعبیر؛ درگذشتن و درگذرانیدن از آب . سرایة؛ درگذشتن چیزی در همه اجزای چیزی . صمصمة؛ درگذشتن در کار. عبر، عبور؛ درگذشتن از آب . عجر، عجران ؛ درگذشتن از بیم و مانند آن . کنهفة؛ درگذشتن از کسی . معاجرة؛ زود درگذشتن از ترس و مانند آن . هزامة؛ رفتن و درگذشتن بچه گرگ از کفتار. (از منتهی الارب ). ♦ درگذشتن از اندازه ؛ بیرون از حد شدن . تجاوز از اندازه . طغی . طغیان . (منتهی الارب ). غلو. (دهار) : چو کین برادرْت بد سی وهشت از اندازه خون ریختن درگذشت . فردوسی . ♦ درگذشتن از چیزی ؛ مفید نبودن آن چیز برای او. کار او از او برنیامدن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : ببارید پیران ز مژگان سرشک تن پیلسم درگذشت از پزشک . فردوسی . ♦ درگذشتن از حد ؛ بیرون از حد و اندازه شدن و از حدود خویش تجاوز کردن . (ناظم الاطباء). تجاوز از حد. (یادداشت مرحوم دهخدا). از اندازه بیرون شدن . اشطاط. افراط. اعتداء. (دهار). تجاوز. تعتی . (منتهی الارب ). تعدی . (دهار). تقون . خط. (منتهی الارب ).شطط. طاغوت . طاقیة. (دهار). طغوان . (منتهی الارب ). طغوی ̍. طغیان . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). عتو. عتی .(دهار) (منتهی الارب ) : هارون گفت ای پسر کرم آنست که عفو کنی وگر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده نه چندان که از حد درگذرد. (گلستان سعدی ). صلف ؛ ازحد خود درگذشتن در سخن . طغی، طغیان ؛ درگذشتن از حد در کفر. فحش ؛ درگذشتن از حد در جواب و ستم کردن در آن . (از منتهی الارب ). ♦ درگذشتن نیزه از یک سو به یک سوی دیگر ؛ سوراخ کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ بالاتر رفتن . برتر رفتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رد شدن . عبور کردن به سوی بالا : ملک در خشم رفت و مرد را به سیاهی بخشید لب زبرینش از پره ٔ بینی درگذشته و زیرین به گریبان فروهشته . (گلستان سعدی ). کنون کوش کآب از کمر درگذشت نه وقتی که سیلاب از سر گذشت . سعدی . تزهلج ؛ درگذشتن نیزه . دَبر، دُبور؛ درگذشتن تیر از نشانه . شُخوص ؛ درگذشتن تیر از بالای نشانه . (از منتهی الارب ). ◄ دست برداشتن . (ناظم الاطباء). صرف نظر کردن : تا همی زنده بوم خدمت تو خواهم کرد از ره راست گذشتم گر از این درگذرم . فرخی . به چند دفعت خواستند که به رسولیها برود و حیلت کرد تا از وی درگذشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٥). از این حدیث درگذر. (کلیله و دمنه ). از این استبداد درگذر. (کلیله و دمنه ). از این اندیشه ٔ ناصواب درگذر. (کلیله و دمنه ). از رمز درگذر نه زمین چون جزیره ایست گردون بگرد او چو محیط است در هوا. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ١٦). پیر بدو گفت جوانی مکن درگذر از کار و گرانی مکن . نظامی . کای من مسکین به تو در شرمسار از خجلان درگذر و درگذار. نظامی . آن دگرش گفت کز این درگذر جور ملک بین وبرو غم مخور. نظامی . گفت از این درگذر بهانه مساز باغ بفروش و رخت واپرداز. نظامی . در یکی گفته کز این دو درگذر بت بود هرچه بگنجد در نظر. مولوی . ♦ از سر چیزی درگذشتن ؛ از آن صرفنظر کردن . فروگذاشتن آن : هر آن کس کز اندرز من درگذشت همه رنج او پیش من باد گشت . فردوسی . از راه گستاخی بوده از سر آن درگذشتیم . (تاریخ بخارای نرشخی ص ١٠٣). زن تبسمی کرد و از سر آن سخن درگذشت . (سندبادنامه ص ٢٦٧). فایق از سر گذشته درگذشت و به عهود و مواثیق استظهار داد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٥٣). دیدمی قوت نیز امضای رسم قدیم بتقدیم رسانید بعد از آن از سر آن درگذشت . (جهانگشای جوینی ). تا ملک از سر آزار او درگذشت و گفت بخشیدم اگرچه مصلحت ندیدم . (گلستان سعدی ). در چنین سالی مخنثی دور از دوستان که سخن در وصف او ترک ادبست ... و بطریق اهمال از سر آن درگذشتن هم نشاید. (گلستان سعدی ). ♦ به عفو از خطای کسی درگذشتن ؛ بخشودن وی . صرف نظر کردن از گناه وی : ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او درگذشت . (گلستان سعدی ). ◄ سبقت گرفتن . پیش رفتن . (ناظم الاطباء). پیشی گرفتن . (یادداشت مرحوم دهخدا).اعجال . انصلات . (منتهی الارب ). بَوص . (تاج المصادر بیهقی ). سبق . شأو. (منتهی الارب ) : به رای و به داد از پدر درگذشت همه گیتی از دادش آباد گشت . فردوسی . براعة؛ تمام شدن در فضل و درگذشتن از اصحاب در دانش و مانند آن (از منتهی الارب )، از اقران درگذشتن به علم و جز آن . (دهار). تبریز؛ از اقران خویش درگذشتن به فضل . (دهار). تشنیج ؛ درگذشتن در عزیمت . تفریط؛ درگذشتن از کسی و گذاشتن آن را. تقطیع؛ درگذشتن اسب از اسبان دیگر. فرط؛ درگذشتن در کاری . (از منتهی الارب ). فوق ؛ درگذشتن از کسی در فضل . (دهار). ◄ درگذشتن سپاه از پیش کسی ؛ رژه رفتن آن . سان دادن آن : همی بود بر پیل در پهن دشت بدان تا سپه پیش او درگذشت . فردوسی . ◄ نجات یافتن . رهایی یافتن . خلاصی یافتن . انفلات . مَنْجی ̍. منجاة. نجاء. نجاة. (منتهی الارب ). ◄ ترقی نمودن . (ناظم الاطباء). ◄ گذشتن . سپری شدن . منقضی شدن . تمام شدن . از بین رفتن . انسلاخ . سَلَف . سُلوف . تمضی . مضاء. مُضُوّ. (منتهی الارب ) : بدو گفت خاقان که آن درگذشت گذشته سخنها همه باد گشت . فردوسی . سپهدار ترکان چو شب درگذشت میان با سپه تاختن را ببست . فردوسی . همان پاسی از تیره شب درگذشت طلایه پراکندبر گرد دشت . فردوسی . چو زو درگذشت و پسر شاه بود بدان را ز بد دست کوتاه بود. فردوسی . به ترکان خبر شد که زو درگذشت بدانسان که بد تخت بی شاه گشت . فردوسی . کنیزک را گفت [ غازی ] این حره را بخوان نیکو اندیشه دارد و من به حق او رسم اگر این حادثه درگذرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٣١). در هر حال که باشی چنان باش که یک ساعت از تو درنگذرد تا دانش نیاموزی . (قابوسنامه ). چو درگذشت ز عمر عزیز او صد و بیست بشد نقاب بقایش از آن رخ چو قمر. ناصرخسرو. ایام وضع حمل درگذشت هنگام مهد و قماط دررسید. (سندبادنامه ص ٤٢). مصلحت آن می نماید که در این هفت روز متواری شوم تا زمان فترت و اوقات محنت درگذرد. (سندبادنامه ص ٦٧). چون درگذرد جوانی از مرد آن کوره ٔ آتشین شود سرد. نظامی . چون که گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی دیگر ز بلبل سرگذشت . مولوی . ◄ عفو کردن . (ناظم الاطباء). درگذاردن . بخشیدن . ماجری درنوشتن . گناه را عفو کردن . تجاوز از سیئه ٔ کسی . صفح . آمرزیدن . آمرزش . تجاوز. بخشایش . (یادداشت مرحوم دهخدا). اعفاء. (منتهی الارب ). تکفیر. (ترجمان القرآن جرجانی ). غفران : درگذر تا درگذرند. (مقالات خواجه عبداﷲ انصاری چ علمی موعظه ٔ ١٢ ص ٨٥). بندگان گناه کنند و خداوندان درگذرند. (تاریخ بیهقی ). ودیگر عادت ملوک عجم چنان بودی که از سر گناهان درگذشتندی الا از سه گناه . (نوروزنامه ). از جملگی لشکر و کافّه ٔ نزدیکان وی درگذشت . (کلیله و دمنه ). درگذر از جرم که خواهنده ایم چاره ٔ ما کن که پناهنده ایم . نظامی . ◄ از دست رفتن .فوت شدن : اعجاز؛ درگذشتن چیزی از کسی و فوت کردن آن چیز. (منتهی الارب ). ♦ درگذشتن کار ؛ فوت شدن آن . از دست بیرون شدن . از دست رفتن . فوات . فوت . (از منتهی الارب ) : عنان یکران در جولان این میدان سست گذاشته آید کار از دست تدارک درگذرد. (سندبادنامه ص ٢١٦). ◄ مردن . وفات یافتن . (ناظم الاطباء). رحلت . ارتحال . موت . (یادداشت مرحوم دهخدا). جان سپردن . رخت بستن . رخت بربستن . انقراض . عفو. (منتهی الارب ). وفاة. (دهار). هوی . (منتهی الارب ) : سماعیل چون زین جهان درگذشت جهانگیر قحطان بیامد ز دشت . فردوسی . اگر کسی درگذشتی و فرزندی داشتی که همان کار و خدمت توانستی کردن نان پدر او را ارزانی داشتندی . (نوروزنامه ). آن روزگار باز که سلیمان علیه السلام درگذشت . (مجمل التواریخ والقصص ). چون یزید درگذشت . (مجمل التواریخ والقصص ). مگر کآن غلام از جهان درگذشت به دیگر تراشنده محتاج گشت . نظامی . به خوابش کسی دید چون درگذشت بگفتا حکایت کن از سرگذشت . سعدی . چنین که در دل من داغ زلف سرکش تست بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم . حافظ.