درگردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درگردیدن . [ دَ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) درگشتن . گردیدن . گردش کردن . افتادن . (آنندراج ). تدحرج . (مجمل اللغة). تزحلق . درغلتیدن . تکردح : قمری از بی وطنی چند به هر درگردد لطف معشوق چه شد، سرو چمن درگردد. محمدسعید اشرف (از آنندراج ). ◄ نگون و سرنگون و دگرگون شدن . متحول شدن . منقلب گشتن . افکنده شدن . دروا گشتن : بدان تا لشکر از من برنگردد بنای پادشاهی درنگردد. نظامی . چه پیش آرد زمان کآن درنگردد چه افرازد زمین کآن برنگردد. نظامی . نگردم از تو تا بی سر نگردم ز تو تا درنگردم برنگردم . نظامی . ◄ کنایه از خراب و ویران شدن . (آنندراج ) : ز گردون جام عیشم چند در خون جگر گردد از این درگشته یک ساعت نیاسودم که درگردد. ناظم تبریزی (از آنندراج ). ◄ گشتن . گردیدن . گرد برآمدن : حوم ؛ گرد چیزی درگردیدن . (دهار).