درگرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درگرفتن . [ دَ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) گرفتن . مؤثر افتادن . کار کردن . کارگر افتادن . اثر کردن . کارگر شدن . (ناظم الاطباء). تأثیر کردن : گفت من رها نکنم تا جنازه ٔ او در گورستان مسلمانان برند که او رافضی بود و هرچند مردمان بگفتند با آن دانشمند درنگرفت . (چهارمقاله ). سخن با او به موئی درنگیرد وفا از هیچ روئی درنگیرد زبانم موی شد زآوردن عذر چه عذر آرم که موئی درنگیرد. خاقانی . خلاف آن شد که با من درنگیرد گل آرد بید لیکن بر نگیرد. نظامی . ترا با من دم خوش درنگیرد به قندیل یخ آتش درنگیرد. نظامی . شاه از این چند نکته های شگفت کرد بر کار و هیچ درنگرفت . نظامی . با وی از هیچ لابه درنگرفت پرده از روی کاربرنگرفت . نظامی . ملک را درگرفت آن دلنوازی اساس نو نهاد از عشق بازی . نظامی . درگرفت این سخن به شاه جهان کآگهی داشت از حساب نهان . نظامی . دلت گر مرغ باشد پر نگیرد دمت گر صبح باشد درنگیرد. نظامی . غم یکی گنج است و رنج توچو کان لیک کی درگیرد این در کودکان . مولوی . در جامع بعلبک وقتی کلمه ای چند همی گفتم بطریق وعظ با طایفه ای افسرده ... دیدم که نفسم درنمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی کند. (گلستان سعدی ). کدام چاره سگالم که در تو درگیرد کجا روم که دل من دل از تو برگیرد. سعدی . دمادم درکش ای سعدی شراب وصل و دم درکش که با مستان مفلس درنگیرد زهد و پرهیزت . سعدی . هزار بار بگفتیم و هیچ درنگرفت که گرد عشق مگرد ای حکیم و گردیدی . سعدی . تا ترا از کار دل امکان همت بیش نیست با تو ترسم درنگیرد ماجرای کار دل . سعدی . با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی آه آتشناک و سوز سینه ٔ شبگیر ما. حافظ. عامل گاهی نرم و گاهی درشت با او سخن می گفت با او درنمی گرفت . (تاریخ قم ص ١٦٢). ◄ موافق آمدن . (غیاث ). سازگار آمدن : صد پیرهن عرق نگه از شرم کرده است تا با تو آشنائی ما درگرفته است . صائب (از آنندراج ). چه درگیرد به این یک مشت خون سودای من با تو که چون من مشتری بسیار دارد لعل سیرابت . بابا فغانی (از آنندراج ). ♦ درگرفتن صحبت ؛ موافق و سازگار آمدن سخن دو تن : شیشه با سنگ و قدح با محتسب یک رنگ شد کی ندانم صحبت ما و تو خواهد درگرفت . صائب (از آنندراج ). ۩ سازگار شدن همنشینی دو تن : مژده یاران را که یار از دست ما ساغر گرفت در میان شعله و خاشاک صحبت درگرفت . محمدقلی سلیم (از آنندراج ). ♦ درگرفتن کار ؛ رونق و جلوه پیدا کردن : ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت کار چراغ خلوتیان باز درگرفت . حافظ. ◄ گرفتن و قبض کردن . (ناظم الاطباء). تناول . (دهار). دهمسة: کِتمان، کُتوم ؛ درگرفتن مشک شیر یا شراب را. (از منتهی الارب ). تداول ؛ از یکدیگر درگرفتن در جنگ به نیزه . تلقف ؛ زود درگرفتن . (دهار). ◄ مشغول کردن . پرداختن . مشغول شدن : به شب بازی فلک را درنگیری به افسون ماه را در برنگیری . نظامی . ◄ آغاز کردن . سر کردن . آغازیدن . پرداختن به : یکی جام زرین به کف برگرفت ز گشتاسب آنگه سخن درگرفت . فردوسی . همانگاه طنبور در بر گرفت سرائیدن از کام دل درگرفت . فردوسی . پس آنگه به داد و دهش درگرفت نیاز از دل سروران برگرفت . شمسی (یوسف و زلیخا). از این مار بوی ناخوش آید و هر که خواهد او را بکشد آن بوی بد درگیرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). پرده از روی صفحه برگیرید نوحه ٔ زار زار درگیرید. مسعودسعد. با من عربده درگیرد و از میان ما بانگ و مشغله برخیزد. (سندبادنامه ص ١٠٨). نشاط دلبری در سر گرفته نیازی دیده نازی درگرفته . نظامی . ♦ پی درگرفتن ؛ دنبال کردن . تعقیب کردن . ایز برداشتن : نقیبان راه جوئی برگرفتند پی فرهاد را پی درگرفتند. نظامی . ◄ شروع شدن مذاکره یا نزاع و گل انداختن و گرم شدن آن . (فرهنگ لغات عامیانه ). ♦ بانگ درگرفتن ؛ آغاز کردن فریاد. فریاد برآوردن . آواز در دادن : روز آدینه بود کودکان بازی می کردند چون حبیب را بدیدند بانگ درگرفتند که حبیب رباخوار آمد. (تذکرةالاولیاء عطار). ◄ اتخاذ کردن . اخذ کردن . پیش گرفتن . آغاز رفتن کردن : دل که از درگاه تو محروم شد محروم دار رفت و راه آستان صدر ایران درگرفت . خاقانی . رهروی درگرفت و راه نوشت سوی شهر آمد از کرانه ٔ دشت . نظامی . ◄ بر چیزی محیط شدن . (غیاث ). اشتمال . انطواء. (دهار): تطایر؛ درگرفتن ابر همه ٔ آسمان را. تطبیق ؛ درگرفتن تمامه ٔ چیزی را. (از منتهی الارب ). تدثر؛ جامه به خویشتن درگرفتن . (دهار). ◄ پر کردن . آگندن . (ناظم الاطباء). ◄ درپیوستن . قائم شدن . پیوستن : میان لشکر فلان و لشکر فلان جنگ سختی درگرفت . جدال درگرفتن . بزن بزن درگرفتن . جنگ تن به تن در کوچه ها و خیابانهای شهر میان دو سپاه درگرفت . (یادداشت مرحوم دهخدا) : سال پارین باتو ما را چه جدال و جنگ خاست سال امسالین تو با ما درگرفتی جنگ و کین . منوچهری . از آن ساعت نشاطی درگرفته ست ز سنگ آیین سختی برگرفته ست . نظامی . ◄ سوختن . (غیاث ). سوختن و شعله کشیدن . (ناظم الاطباء). برافروختن آتش در چیزی . (آنندراج ). مشتعل شدن . شعله ور گشتن . الو گرفتن . ملتهب شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). افروخته شدن . اثر کردن آتش در چیزی . آتش گرفتن : آتشی عظیم افروختند پاره ای آتش بجست و سقف سرای درگرفت و دیگر باره جمله ٔ سرای بسوخت . (تاریخ بخارای نرشخی ص ٣٢). و باد برد [ آتش را ] و آن آتش بر تواره ای زد و آن تواره درگرفت و از آن جمله بازارها درگرفت . (تاریخ بخارا). آتشی در نی افتاد و قوت گرفت پیلخانه درگرفت . (سندبادنامه ص ٨٢). ترا با من دم خوش درنگیرد به قندیل یخ آتش درنگیرد. نظامی . از پس چندین هزار پرده که در پیش داشت روی تو یک جلوه کرد کون و مکان درگرفت . عطار. گفتم آتش درزنم آفاق را گفت سعدی درنگیرد با منت . سعدی . روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر. حافظ. لیک با او شمع صحبت درنمی گیرد از آنک من سخن از آسمان می گویم او از ریسمان . سبزواری . شوق بلبل را به صد بی تابی پروانه سوخت شب که شاخ گل چو شمع از تاب رویت درگرفت . اصفهانی (از آنندراج ). روحش دربگیرد؛ نفرینی است یعنی روحش شعله ور شود وبسوزد. (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ آتش درگرفتن ؛ آتش افتادن . شعله ور شدن . مشتعل شدن . (ناظم الاطباء). ◄ روشن شدن آتش و چراغ . (غیاث ). ◄ روشن کردن . مشتعل ساختن : چون چراغی که هزار دفعه خاموش کنند و باز خواهند درگیرند. (قصص الانبیاء ص ٢٠٧). عیالش آواز داد که به فلان همسایه شو قطره ای روغن خواه تا چراغ درگیرم . (تذکرةالاولیاء عطار). ◄ آتش زدن . به آتش شعله ور ساختن . مشتعل کردن : چون نبد بر تو مبارک بر و بوم پدرت آب و آتش به بر و بوم پدر درگیرم . خاقانی .