واژه جو

درگسیختن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

درگسیختن . [ دَ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) گسیختن . گسلیدن : اگر پالهنگ از کفت درگسیخت تن خویشتن خست و خون تو ریخت . سعدی . رجوع به گسیختن شود.

معنی درگسیختن | واژه جو