دریاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دریاب . [ دَرْ ] (ن مف مرکب ) قابل درک . دریافتنی . دریابیدنی : جُنّاب و گرو بستی دی با من و کردیم هر شرط و وفاقی که بود واجب و دریاب . لامعی گرگانی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٠)
دریاب . [ دَرْ ] (اِ) دریا را گویند که به عربی بحر خوانند. (برهان ). دریا. (جهانگیری ) : عدیل ماهیان باشم به دریاب که همچون ماهیم همواره در آب . (ویس و رامین ). دل و جان هرکس چنان غم گرفت که ماهی به دریاب ماتم گرفت . اسدی . موش را موی هست چون سنجاب لیک پاکی نیابد از دریاب . سنائی . تو حل خواهی شدن در آب معنی اگر هستی یقین دریاب معنی . عطار (از جهانگیری ). بحر است و حباب و آب دریا آن بحر درین حباب دریاب . شاه نعمت اﷲ ولی (از آنندراج ).