دریس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دریس . [ دَ ] (ع ص ) نعت از دروس، دارس . (یادداشت مرحوم دهخدا). جامه ٔ کهنه . (منتهی الارب ). جامه و زره کهنه، گویند درع دریس . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) دم شتر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
دریس . [ دِ ] (اِ) دریش . (آنندراج ). نام بازیی است . نوعی از بازی . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و رجوع به دریش شود.
دریس . [ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان کازرون . واقع در ١٠هزارگزی شمال باختری کازرون کنار راه شوسه ٔ کازرون به بوشهر، با ٤٦٤ تن سکنه . آب آن از قنات و رودخانه ٔ شاپور تأمین می شود. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).