دریغ داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دریغ داشتن . [ دِ / دَ ت َ ] (مص مرکب ) بازداشتن و منع کردن و رد کردن و ابا کردن و امتناع نمودن و امساک کردن و نگاه داشتن . (ناظم الاطباء). مضایقه نمودن . (آنندراج ). مضایقه کردن . مضایقه داشتن . مضایقت کردن : گر ایدون که از من نداری دریغ یکی باره با جوشن و ترگ و تیغ. فردوسی . گه بزم زرّ و گه رزم تیغ ز جوینده هردو ندارد دریغ. فردوسی . اگر دیده خواهد ندارم دریغ که دیده به از گنج و دینار و تیغ. فردوسی . به تیر و به نیزه به گرز و به تیغ مداریدزخمی ز جانم دریغ. فردوسی . اگر خاک داری تو از من دریغ نشاید سپردن هوا را چو میغ. فردوسی . شبستان او گر گهربار میغ شود او ندارد ز کسری دریغ. فردوسی . ندارم ازو گنج و گوهر دریغ نه برگستوان و نه کوپال و تیغ. فردوسی . از ایشان یکی کان بگیرد به تیغ ندارم ازو تخت شاهی دریغ. فردوسی . از این هردو چیزی ندارد دریغ که بهر نیام است یا بهر تیغ. فردوسی . فروزنده میغ و برآرنده تیغ بکین اندرون جان ندارم دریغ. فردوسی . پدر گر ز فرزند دارد دریغ سرگاه اندر سرش باد تیغ. فردوسی . چو خشنود باشد جهاندار پاک ندارد دریغ از من این تیره خاک . فردوسی . نشاید که داریم چیزی دریغ زدارنده ٔ لشکر و تاج وتیغ. فردوسی . ندارم دریغ ازشما گنج خویش نه هرگز براندیشم از رنج خویش . فردوسی . ببخشم به تو هرچه خواهی ز من ندارم دریغ از تو من جان و تن . فردوسی . سپاهی که دارد سر ازشه دریغ بباید همی کافت آن سر ز تیغ. ابوالمثل بخارائی . خدای نعمت ما را ز بهر خوردن داد بیا و نعمت او را ز ما دریغ مدار. فرخی . خشم آیدت که خسرو با من کند نکویی ای ویحک آب دریا از من دریغ داری . منوچهری . روی ندارد گران از سپه و جز سپه مال ندارد دریغ از حشم و جز حشم . منوچهری . اگر... فرموده اید تا سالار... باشم، آن خدمت بسر برم و جان و تن و سوزیان و مردم دریغ ندارم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٨٦). اگر رای عالی بیند این خدمت از بنده دریغ ندارد. (تاریخ بیهقی ص ٤١٢). ما را از علم خویش بهره دادی و هیچ چیز دریغ نداشتی تا دانا شدیم . (تاریخ بیهقی ص ٣٣٨). ما را بجای پدر است و مهمات بسیار پیش داریم [ مسعود ] و واجب نکند که وی کفایت خویش از ما دریغ دارد. (تاریخ بیهقی ص ١٤٥). نکوبختی و دانش و کلک و تیغ خدا هیچ ناداشته زو دریغ. اسدی . بسا کس که یک دانگ ندهد به تیغ چو خوش گوئیش جان ندارد دریغ. اسدی . اگر خواهی بهترین خلق باشی چیزی از خلق دریغ مدار. (قابوسنامه، منسوب به نوشیروان ). خلق اگر از تو خست ناگه خار تو گل خود از او دریغ مدار. سنائی . نفسی دریغ داری زمن ای دریغ برمن ز تو قانعم به بوئی که سمنبر منستی . خاقانی . عواطف و استمالت که زکات جاه است از او دریغندارد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ١٢٠). خیز و مزن برسپر خاک تیغ کز تو ندارند یکی نان دریغ. نظامی . چو من جان ندارم ز خسرو دریغ چه باید زدن چنگ در تیرو تیغ. نظامی . مدار پند خود از هیچ کس دریغ و بگو اگرچه از طرف مستمع بود تقصیر. ؟ (از تاریخ گیلان و دیلمستان میرظهیرالدین مرعشی ). نظر دریغ مدار از من ای مه منظور که مه دریغ نمی دارد از خلایق نور. سعدی . تو چوب راست از آتش دریغ می داری کجا به آتش دوزخ برند مردم راست . سعدی . تو تیز غایت امکان از او دریغ مدار که آن نماند و این ذکر جاودان ماند. سعدی . چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ. سعدی . چو رنج برنتوانی گرفت از رنجور قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار. سعدی . اگر نصیب نبخشی نظر دریغ مدار شکر فروش چنین ظلم بر مگس نکند. سعدی . فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد. (گلستان سعدی ). بلکه مرا دقیقه ای از علم کشتی مانده بود که همه عمر از من دریغ همی داشت . (گلستان ). روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده دریغ داشتن . (گلستان ). اگر قدری بخواهد شاید دریغ ندارد. (گلستان ). ز عمارت نظر مدار دریغ به رعیت جواد باش چو میغ. اوحدی . صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار وزان به عاشق مسکین خبر دریغ مدار. حافظ.