دریوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دریوش . [ دَرْ ] (ص، اِ) گدا و درویش و مسکین . (برهان ). درویش . (جهانگیری ). تبدیل زای است به شین، به معنی گدا و محتاج . (انجمن آرا) (آنندراج ). درویش و مسکین و فقیر و درویش متدین . (ناظم الاطباء) : ز دلها گشت بیدادی فراموش توانگر شد هرآنکه بود دریوش . (ویس و رامین ). نبید با دولب او به رنگ بود خجل چراغ با دو رخ او به روشنی دریوش . لامعی گرگانی . زین خانه ٔالفنج وزین معدن کوشش برگیر هلا زاد و مرو لاغر و دریوش . ناصرخسرو. کیمیای زر دریوش کف راد تو است مدح گوینده چنین گوید با مدح نیوش از کف راد تو دریوش غنی شد چندانک کیمیا یابی و سیمرغ و نیابی دریوش . سوزنی . کارزاری نشود با تو به میدان نبرد مگر آن کس که ز جان آمده باشد دریوش شود از کوشش تومرد دلاور بد دل شود از بخشش تو گنج توانگر دریوش . سوزنی . به توانگر دلی و کف جواد نخوهی ماند در جهان دریوش . سوزنی (از جهانگیری ).
دریوش .[ دَ ] (اِخ ) نام حاکم همدان که پادشاه بابل گردید و به داریوش موسوم است . (انجمن آرا) (آنندراج ). صورت شکسته ٔ کلمه ٔ داریوش است و آنچه صاحب انجمن آرا درباره ٔ او نوشته صحیح نمی نماید. رجوع به داریوش شود.