دریک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دریک . [ دَ ] (اِ) سکه ٔ طلا در عهد هخامنشی، بوزن ٨/٣٥ تا ٨/٤٢ گرم بریک طرف آن صورت شاه است که یک زانو برزمین نهاده زه کمانی را می کشد. ضرب این سکه را جزء اصلاحات پولی داریوش اول هخامنشی شمرده اند، ولی بعضی معتقدند که دریک پیش از زمان او هم ضرب میشده است آنچه مسلم است اینک ضرب سکه ٔ طلا از امتیازات مخصوص شاه بود. (از دائرةالمعارف فارسی ).
دریک . [ دُ رَ ] (اِخ ) موضعی است که در آنجا میان اوس و خزرج جنگ واقع شد در جاهلیت، و آن را دَرَک هم گویند. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به درک شود.
دریک . [ دَ ] (اِخ ) از دهات شهر خواست از فرح آباد مازندران . (از سفرنامه مازندران و استرآباد بخش انگلیسی ص ١٢٠ و ترجمه ٔ فارسی آن ص ١٦١).