دزده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دزده . [ دُ دَ / دِ] (اِ) در تداول عامه الحاق «ه » به آخر کلمه گاه معنی تحقیر می دهد و گاه همچون الف و لازم عهد ذهنی، کلمه را معرفه می کند و گویند آقادزده ! به صورت تحقیر. ♦ امثال : دزده گفت صبح صدایش بلند میشود . (فرهنگ عوام ). ◄ (ص نسبی، ق مرکب ) به نهانی . چنانکه حس نشود. بطور مخفی . دزدکی . کلمه ای است عامیانه و صحیح آن دزدکی است که به معنی محرمانه و بی اطلاع آمده است . (از فرهنگ عوام ). ♦ تب دزده (به اضافه ) ؛ تب خفیف که جز با تب سنج محسوس نباشد. مقابل تب آشکارا. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به تب شود. ♦ نفس دزده کشیدن زمین ؛ مقابل نفس آشکارا، نزدیک شدن به سرما یا گرمای فصلی نو بی آنکه خوب آشکارا باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به نفس شود. ♦ نوبه ٔدزده ؛ مقابل نوبه ٔ آشکار. (یادداشت مرحوم دهخدا). نوبه ٔ خفیف . لرزش خفیف . رجوع به نوبه شود. ◄ دزدیده . دزدیده شده . ♦ دزده ٔ کسی ؛ پنهان و دور از نظر کسی . ♦ امثال : دزده ٔ خدا زنده بودن ؛ از نعمتهای زندگی بی نصیب بودن .