دست آزمای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست آزمای . [ دَ زْ / زِ ] (نف مرکب ) دست آزماینده . آزماینده با دست : سوادش حروفیست دست آزمای همان آب اومعنی جانفزای . نظامی . به شمشیر گشتند دست آزمای در آن هم نشد قالبی زخم سای . میرخسرو (از آنندراج ). ◄ (ن مف مرکب ) آزموده . (ناظم الاطباء). آزماییده ٔ دست . آزموده ٔ دست . ◄ (اِمص مرکب ) دست آزمایی به معنی مصدری . (از آنندراج ) : بسی حمله کردند دست آزمای سر بخت کس درنیامد ز پای . نظامی . ♦ دست آزمای کردن ؛ دست آزمایی . آزمایش کردن : چه کم دیدی از ما به فرزانگی در آیین مردی و مردانگی که با خصم ما کرده دست آزمای بسوی زبونی شوی رهنمای . میرخسرو (از آنندراج ). ♦ دست آزمای نمودن ؛ دست آزمایی . آزمایش نمودن : اگر چرخ گردان خطایی نمود بدین خانه دست آزمایی نمود. نظامی .