دست آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست آوردن . [ دَ وَ دَ ] (مص مرکب ) بدست آوردن . بحاصل کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ باز دست آوردن ؛ ازنو در تصرف گرفتن . دیگر باره متصرف شدن : ولایتهایی که در عهد پدرش قباد ازدست رفته بود... باز دست آورد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٤). ♦ دست بر چیزی آوردن ؛ هجوم بردن و چیرگی خواستن بر چیزی : از آن ابر عاصی چنان ریزم آب که نارد دگر دست بر آفتاب . نظامی (از آنندراج ). ۩ کنایه از غالب وتوانا بودن بر چیزی . (از آنندراج ). دست داشتن . دست یافتن . دست کردن . دست رسیدن . ♦ دست آوردن سوی کسی ؛ بدو دست دراز کردن . با او همدم و همخوابه شدن : بسی سوگند خورد و عهدها بست که بی کاوین نیارد سوی او دست . نظامی . ◄ در بیت ذیل به معنی دست نمودن و یا معنی لغوی هر دو تواند بود. (امثال و حکم ) : پیکان تیر غمزه ٔ تو بر دل من است گر نیست باورت ز من اکنون بیار دست . کمال اسماعیل .