دست انداختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. اَ تَ) (مص م.) (عا.) ریشخند کردن، به تمسخر گرفتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. اَ تَ) (مص م.) (عا.) ریشخند کردن، به تمسخر گرفتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست انداختن . [ دَ اَ ت َ ] (مص مرکب ) انداختن دست .قرار دادن دست . درآوردن دست گرد چیزی یا فراز چیزی :تلکد؛ دست انداختن در گردن کسی . (از منتهی الارب ). ♦ دست در روی کسی انداختن ؛ به روی او دست بلند کردن . دست برآوردن بر کسی به قصد لت یا سیلی زدن بر او : قاید جوابی چند درشت داد چنانکه دست در روی احمد انداخت . (تاریخ بیهقی ص ٣٢٨). ◄ کنایه از شنا کردن و شناوری . (برهان ) (از آنندراج ). ◄ تاختن وبه تاخت رفتن و با شتاب پیش رفتن و چهارنعل رفتن اسب . (فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ) : دست اندازیم چون اسبان سیس در دویدن سوی مرعای انیس . مولوی . ◄ کنایه از تمسخر نمودن . (آنندراج ). سخره کردن . (ناظم الاطباء). ♦ دست انداختن بروی کاری یا مالی ؛ تصرف کردن . آن خود کردن . مسلط بر آن شدن . غاصبانه مداخله کردن . آنرا متصرف شدن . آغاز به تصرف و تجاوز کردن . آنرا تصرف کردن وغالباً به تصرفی عدوانی . آنرا بقصد تملک تصرف کردن .(یادداشت مرحوم دهخدا): تقلب ؛ دست انداختن در چیزی بخواست خود. (از منتهی الارب ). ♦ دست انداختن کسی را ؛ او را سخره کردن . او را استهزاء کردن . سخریه کردن . ریشخند کردن . مسخره کردن . مضحکه قرار دادن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ دست و پا انداختن ؛ بسط و قبض تشنجی محتضر. (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ طیفی واژهدان
مسخره کردن، حیله زدن، باد به (تو [ی]) آستین کردن