دست برفشاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست برفشاندن . [ دَ ب َ ف َ / ف ِ دَ ] (مص مرکب ) دست برافشاندن . دست افشاندن . کنایه از جدا شدن و ترک گفتن . (آنندراج ). ورجوع به دست افشاندن و دست برافشاندن شود. ◄ حرکت دادن دست به اطراف . رقص کردن : ندانی که شوریده حالان مست چرا برفشانند در رقص دست . سعدی . قاضی ار با ما نشیند برفشاند دست را محتسب گر می خورد معذور دارد مست را. سعدی . حبیب آنجا که دستی برفشاند محب ار سر نیفشاند بخیل است . سعدی . مطربا بنواز تا سرو سهی بالای من برفشاند دست و بیند جانفشانیهای من . فنائی (از آنندراج ). جسم خاکی چیست کز وی دست نتوان برفشاند گرد دست و پای خود چون گربه لیسیدن چرا. صائب (از آنندراج ).