دست به سر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست به سر. [ دَ ب ِ س َ ] (ص مرکب ) دست بر سر. متحیر و متأسف . (غیاث ) : آن سرور کائنات وآن فخر بشر جبریل امین ز قرب او دست بسر. ؟ (از آنندراج ). و رجوع به ترکیبات دست بسر... ذیل دست شود. ◄ کنایه از متواضع وفروتن نیز باشد. (آنندراج ) (بهار عجم ). ◄ به معنی سلام نیز گفته اند. (از غیاث ). ◄ حالت فریادخواه . حالت متألم و متأثر و سوکوار و نالنده و بر سر زننده : عید جان بودی و تا روزه گرفتی ز جهان بی تو از دست جهان دست بسر باد پدر. خاقانی . ♦ دست بسر کردن ؛ از سر واکردن است و به کنایه رخصت دادن کسی را که مخل دانند و این گویا سلام رخصت است چه درین هنگام دست بر سر هم می نهند. (از آنندراج ). دست بر سر کشیدن . دور کردن کسی را. رد کردن کسی را. به بهانه ای کسی را دور کردن . به بهانه ای کسی را بطرفی گسیل کردن . به بهانه ای بی ارج بیرون فرستادن کسی را. به حیلتی بیرون کردن و دور ساختن . پی نخود سیاه فرستادن . سرش را به طاق کوبیدن . پی قوطی بگیر بنشان فرستادن : رازداری نبود شیوه زاهد چو سبو از در میکده اش دست بسر باید کرد. سعید اشرف (از آنندراج ). ♦ دست بسر ماندن ؛ اکثر در وقت فقدان مطلوب باشد. (از آنندراج ) : میلی چو مگس دست بسر مانده و خلقی کام دل خویش از شکرستان تو یابند. میرزا محمدقلی میلی (از آنندراج ). رجوع به ترکیب دست بر سر زدن ذیل دست شود. ♦ دست بسر نشستن ؛ نشستن در حال دست بر سر نهادگی از غمی یا اسفی . سیلی به سر زدن در هنگام حسرت و افسوس . (از آنندراج ). دست به سر نشستن . دست بسر داشتن . دست بسر گرفتن . دست بر سر زدن : از سر کوی تو یک دلشده بر پا نشود که بجایش دگری دست بسر ننشیند. شانی تکلو (از آنندراج ).