دست تنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست تنگ . [ دَ ت َ ] (ص مرکب ) تنگدست . مفلس و محتاج . (آنندراج ). کسی که مدار معاش او به خرج یومیه وفا نکند. (از لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). که وسعی ندارد. معسر. مستمند. نیازمند. تهیدست . گدا. مفلس . محتاج . فقیر. (ناظم الاطباء). مقابل فراخ دست : این پارسی هم دست تنگ بود و وسعی نداشت که حال مرا مرمتی کند. (سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ١٥٥). وآدمی را که دست تنگ بود نتواند نهاد پای فراخ . سعدی . ♦ دست تنگ شدن ؛ فقیر شدن . مفلس گشتن : تو سلطان و راعی ما نیستی از بهر بزرگ زادگی تو که دست تنگ شده ای و بر ما اقتراحی کنی ترا حقی گذاریم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩). ♦ دست کسی از چیزی تنگ شدن ؛ از داشتن آن محروم ماندن . فاقد آن شدن : چو رفت آن نقد سیمین باز در سنگ ز نقد سیم شد دست جهان تنگ . نظامی . ◄ متنوع . (مهذب الاسماء). ◄ بخیل . (یادداشت مرحوم دهخدا).
دست تنگ . [ دَ ت ِ ت َ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از بی وسعی . نیاز. افلاس . اعسار. تنگدستی : به گوش آمدش در شب تیره رنگ که شخصی همی نالد از دست تنگ . سعدی .