واژه‌جو

دست خورده

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

دست خورده . [ دَ خوَرْ/ خُوْ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) کالای مستعمل . تباه شده .(آنندراج ). فرسوده . لمس شده . دست فرسوده : ترا ز سیلی استاد رخ فسرده شود متاع از نظر افتد چو دست خورده شود. اشرف (از آنندراج ). مده بدست طبیبان عنان نبض حیات متاع عافیت خویش دست خورده مکن . تأثیر (از آنندراج ).

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی دست خورده | واژه‌جو