دست زن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست زن . [ دَ زَ ] (نف مرکب ) دست زننده . رجوع به دست زدن شود. ◄ کسی که دست بر چیزی زند و متوسل به کسی شود. (برهان ). ◄ صاحب طرب و سرودگوی . (برهان ). مطرب وسازنده و دست زنان و سرودگوی . (از انجمن آرا). مقابل پای کوب که ترجمه ٔ رقاص است . (آنندراج ) : شده غمگسارنده شان هر دو زن گه این پایکوب و گه آن دست زن . اسدی . فروهشته گیسو شکن درشکن یکی پایکوب و یکی دست زن . نظامی . من اگر دست زنانم نه از این دست زنانم . مولوی (از انجمن آرا). ◄ (اِمص مرکب ) دست زدن : نیست در زلفت اسیران را مجال دست زن عمر بیماران دل شبهای کوته داشته . خواجه آصفی (از آنندراج ). ◄ کنایه ازمردم نادم و پشیمان باشد. (برهان ) (آنندراج ). نادم .(انجمن آرا).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی