دست سودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست سودن . [ دَ دَ ] (مص مرکب ) دست زدن . لمس کردن : اجتساس ؛ دست بسودن . جت ؛ دست سودن گوسپند تا فربهی از لاغری آن معلوم شود. (از منتهی الارب ). برمجیدن . ◄ در بیت ذیل محتمل است دست سودن به معنی تصافح باشد؟ (یادداشت مرحوم دهخدا). دست در دست انداختن : یاسمن آمد به مجلس با بنفشه دست سود حمله کردند و شکسته شد سپاه بادرنگ . منجیک . ◄ نکته گیری کردن . (از حاشیه ٔ خسرو و شیرین ص ٣٤١). نکته گوئی کردن . پرداختن : حریفان جنس و یاران اهل بودند به هر حرفی که می شد دست سودند. نظامی .