دست فشاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست فشاندن . [ دَ ف َ / ف ِ دَ ] (مص مرکب ) دست افشاندن . رقصیدن . (ناظم الاطباء). رقص کردن : گر بطریق عارفان رقص کنی بضرب کن دنیی زیر پای نه دست به آخرت فشان . سعدی . ◄ کنایه از جدا شدن و ترک گفتن . (آنندراج ). ترک کردن و گذاشتن . (ناظم الاطباء) : طبع سیر آمد طلاق از وی براند پشت بر وی کرد و دست از وی فشاند. مولوی (از آنندراج ). اندرآ ای جان که در پای تو جان خواهم فشاند دستیاری کن که دستی بر جهان خواهم فشاند. خاقانی . رخش تقویم انجم را زده راه فشانده دست بر خورشید و بر ماه . نظامی . ◄ ظاهر کردن و فاش کردن و طرح کردن و آشکارا نمودن . (ناظم الاطباء).