دست کرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست کرده . [ دَ ک َ دَ / دِ] (ن مف مرکب ) دست فروبرده . رجوع به دست کردن شود. ♦ دست کرده به کش ؛ دست به سینه . دست در بغل : گزیدند میخوارگان خواب خوش پرستندگان دست کرده بکش . فردوسی . چو بینی رخ شاه خورشیدفش دوتایی برو دست کرده بکش . فردوسی . بیامد پدر دست کرده بکش بپیش شهنشاه خورشیدفش . فردوسی . بفرمود تا لنبک آبکش بشد پیش او دست کرده بکش . فردوسی .
دستکرده . [دَ ک َ دَ ] (اِخ ) این نام در تاریخ سیستان آمده است و ظاهر است که نام محلی است : آمدن امیر الت عاری (ظ: الب غازی ) به درق چهاردهم جمادی الاخر چهارصدونود و مقیم شدن اوی ... به دستکرده تا دوازدهم ماه رجب هم بدین سال ... (تاریخ سیستان چ بهار ص ٣٨٨).
دستکرده . [ دَ ک َ دَ / دِ ] (اِ) دستکره . به معنی قلعه و حصار است که مخفف آن دسکره باشد. (آنندراج ). رجوع به دسکره شود. ◄ مطلق شهر. (از آنندراج ).