دست کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست کشیدن . [ دَ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) دست مالیدن و ملامسه کردن . (برهان ) : به داروی فراموشی کشم دست بیاد ساقی دیگر شوم مست . نظامی . گر ز لبی شربت شیرین چشند دست به شیرینه برویش کشند. نظامی . ♦ دست بر سر کسی کشیدن ؛ نوازش کردن . مورد لطف قرار دادن : پیه گرگ است که در پیرهنم مالیدند دست چربی که کشیدند عزیزان بسرم . صائب . ♦ دست بر سر و روی کسی کشیدن ؛ دست به گل و گوش کسی کشیدن . وی را نوازش کردن . ♦ دست بر گَل و گوش کسی کشیدن ؛ نوازش او کردن . (امثال و حکم ) : دست کشم بر گل و بر گوش او تا بپرد از سر او هوش او. جلال الممالک . ♦ دست به سبیل کشیدن ؛ کنایه از خودنمایی و بر خویش بالیدن و اظهار وجود و بزرگی است . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). ♦ دست به سر کچل کسی کشیدن ؛ او را نوازش کردن . ◄ دراز کردن دست به طرف کسی : هزارت مشرف بی جامگی هست به صد افغان کشیده سوی تو دست . نظامی . ◄ دست درازی کردن به قصد سوء و هتک حرمت : اگر در حجره های تو آید و دست در حرم تو کشد باز نتوانی داشتن . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٧). ◄ دست درازی نمودن . (برهان ). دست دراز کردن بطمع. (آنندراج ) : وآنکو به کژی به من کشد دست خصمش نه منم که جز منی هست . نظامی . ◄ دست بردن به قصد بهره گیری : وگر گوید بدان حلوا کشم دست بگو رغبت به حلوا کم کند مست . نظامی . ◄ گدائی کردن . (انجمن آرا) (آنندراج ) : با چنین دست مرا دست برون کن پس از این گر قناعت نکند دست کشد پیش نیاز. انوری (از آنندراج ). ◄ اقدام کردن . دست زدن به . پرداختن به کاری و شغلی : دست بدین پیشه کشیدم که هست تا نکشم پیش تو یک روز دست . نظامی . ♦ دست کشیدن از چیزی یا کسی ؛ بازماندن . (آنندراج ). رها کردن آن . دست برداشتن . صرف نظر کردن . ترک گفتن . ول کردن . اعراض کردن . منصرف شدن : بیک رزم کآمد شما را شکست کشیدید یکباره از جنگ دست . فردوسی . گوئی که به پیرانه سر از می بکشم دست آن باید کز مرگ نشان یابی و دسته . کسائی . بنده را خوشتر آن بود که چون پیر شده است از لشکری دست بکشیدی . (تاریخ بیهقی ). بوالقاسم ... دست از خدمت بکشیده و زاویه ای اختیار کرده . (تاریخ بیهقی ). بکش نفس ستوری را بدشنه ٔ حکمت و طاعت بکش زین دیو دستت را که بسیارست دستانش . ناصرخسرو. دست از دروغزن بکش و نان مخور با کرویا و زیره و آویشنش . ناصرخسرو. گرت مراد است کز عدول بوی دست بکش از دروغ و مفتعلی . ناصرخسرو. زینها بجمله دست بکش همچو من ازآنک بر صورت من و تو و بر سیرت خرند. ناصرخسرو. چو از طفل این سخن دارد شنیده بلاشک دست ازآن دارد کشیده . (اسرارنامه ). اقهاب ؛ دست کشیدن از طعام و رغبت ناکردن . (از منتهی الارب ). قبض ؛ دست کشیدن از چیزی . گویند: قبض یده عن الشی ٔ. (از منتهی الارب ). ♦ دست کشیدن از دنیا یا جهان ؛ منقطع شدن از آن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ترک دنیا کردن : دست از دو جهان کشیده خواهم یک اهل بجان خریده خواهم . خاقانی . ◄ فارغ شدن از کاری . (برهان ). تعطیل کردن موقت کار. رها کردن دنباله ٔ کار. تعطیل کردن در آخر وقت : بناها غروب از کار دست می کشند. نانواها حالا دست کشیده اند. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ دست بازداشتن و منع کردن . (برهان ). ◄ بردن کسی را به طرفی . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).