دست کش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست کش . [ دَ ک َ / ک ِ ] (نف مرکب ) دست کشنده . کشنده ٔ دست . ◄ قاید نابینا را گویند و آن شخصی باشد که دست کوران را گرفته به هر جانب میبرد. (برهان ) (از آنندراج ). عصاکش . (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرا). کسی که مردمان کور را به هر جانب میبرد و آنها را در راه رفتن اعانت می کند. (ناظم الاطباء). رهبر. ◄ عصای کورکش . (غیاث ). ◄ گدا که دست پیش مردم برده چیزی بخواهد. (انجمن آرا). گدا. (آنندراج ). سائل . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ کسی که جلوی اسب را گرفته می کشد. (ناظم الاطباء). ◄ شخصی که چرغ و شاهین نگاه می دارد و به شکار کردن میرساند. (برهان ). ◄ (ن مف مرکب، اِ مرکب ) بچه سگ شکاری که مادر و پدر او را در حضور این کس جفت کرده باشند و کره ٔ اسب این چنین را نیز گویند. (برهان ). دست پرورده . حیوان خانه زاد. ◄ کره ای از اسب و مادیان نجیب گرفته . نجیب و اصیل در اسب و مانند آن که در خانه بعمل آمده باشد. که مادیان آنرا مالک آن فحل داده باشد از پدر و مادری نجیب در خانه زاده . (یادداشت مرحوم دهخدا) : کز اسبان تو باره ٔ دستکش کجابرخرامد بر افراز خوش . فردوسی . بگفت و به گرز گران دست برد عنان باره ٔ دستکش را سپرد. فردوسی . چو بهرام برخاست از خواب خوش بشد پیش آن باره ٔ دستکش . فردوسی . زنخ نرم و کفک افکن و دستکش سرین گرد و بینادل و گام خوش . فردوسی . چو بیدار شد رستم ازخواب خوش برآشفت با باره ٔ دستکش . فردوسی . چو بیدار شد رستم از خواب خوش بکار آمدش باره ٔدستکش . فردوسی . نشست ازبر باره ٔ دستکش بیامد بر شیر خورشیدفش . فردوسی . ◄ فحل که بدان مادیان را گشنی دهند. ◄ جنیبت . یدک . (یادداشت مرحوم دهخدا) : گفت یک چند بدم دستکش اسکندر گفت یک چند بدم بارگی نوشروان . جوهری هروی . ◄ اسیر و گرفتار و زبون و زیر دست . (برهان ). اسیر. (شرفنامه ٔ منیری ). مغلوب . (غیاث ) : ساقی شب دستکش جام تست مرغ سحر دستخوش نام تست . نظامی . ◄ مطیع : ای دستکش تو این مقوس وی دست خوش تو این مقرنس . کمال اسماعیل (ازآنندراج ). دستکش کس نیم از بهر گنج دستکشی می خورم از دسترنج . نظامی . ◄ آنچه در دست گرفته بکشند همچو کباده و کمان زیر چاق و امثال آن . (برهان ). ◄ از مالش دست فرسوده شده . (غیاث ). ◄ ملعبه . بازیچه : گه در طلب جاه شدم دستکش دیو گه جاه رها کردم و با دیو چمیدم . خواجه نصیرالدین طوسی . کز خاک گورخانه ٔ ما خشتها کنند وآن خاک و خشت دستکش گل گران شود. سعدی . ابروی دوست کی شود دستکش خیال من کس نزده است از این کمان تیر مراد بر هدف . حافظ. حافظ که سر زلف بتان دستکشش بود بس طرفه حریفی است کش اکنون به سر افتاد. حافظ. ◄ مزد دست ومزدوری . نتیجه و حاصل کار دست : پایگه عشق نه ما کرده ایم دستکش عشق نه ما خورده ایم . نظامی (مخزن الاسرار ص ٩٩). ◄ تحفه . (غیاث ). ◄ محکم و مضبوط. (برهان ). مضبوط. (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ جامه ای که به دست کشند برای دفع سرما. دستانه . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). آن جزو از لباس که می پوشاند دست و هریک از انگشتها را جداگانه . نکاب . (ناظم الاطباء). چیزی که از پنبه یا پشم یا ابریشم بافند و یااز چرم دوزند و چون جوراب پا به دست کشند. قفاز. (منتهی الارب ). جامه ٔ دست . دستوانه . آنچه از پارچه که به هیئت دست ببرند یا به هیئت دست ببافند و بر دست پوشند. ◄ افزاریست فلزی مانند انبردست دهانه ٔ آن آژده شده که بوسیله ٔ آن مفتولهای طلا را از حدیده می کشند. ◄ نوعی از نان . (گنجینه ٔ گنجوی ) : دستکش کس نیم از بهر گنج دستکشی می خورم از دسترنج . نظامی .