دست گرای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست گرای . [ دَ گ َ ] (نف مرکب ) گراینده ٔ دست . آموخته و مأنوس دست : جگر بیست مبارز ستدن روز مصاف نیزه ٔ هشت رش دست گرای تو کند. منوچهری . ◄ (ن مف مرکب ) گراییده ٔ دست . مغلوب و زبون . (آنندراج ). مطیع. مسخر : ستاره را زپی قدر کرده پای سپر زمانه را به کف بخت کرده دست گرای . مختاری . بر سر جمع بگویند که ای قدر ترا آسمان پای سپر گشته زمین دست گرای . انوری . آن فلک جاه ملک مرتبه کز بدو وجود فلکش پای سپر شد ملکش دست گرای . انوری (از آنندراج ). ای زمان بی عدد مدت دور تو قصیر وی جهان بی مدد عدت تو دست گرای . انوری . ◄ (اِمص مرکب ) امتحان . آزمایش . تجربت . آزمون : خدایگانا علمی نماند و فائده ای که خاطر تو مر آنرا نکرد دست گرای . عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٢٧١). شاد باد آن هنری شاه جهانگیر که کرد همه شاهان جهان را به هنر دست گرای . فرخی .