واژه جو

دستارور

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

دستارور. [ دَ تارْ وَ ] (ص مرکب ) دستاردار. معمم . (یادداشت مرحوم دهخدا). دستاربند. عمامه بسر. ♦ دستاروران ؛ ارباب عمائم . اهل عمائم . دستارداران . دستاربندان .

معنی دستارور | واژه جو