دستپاچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دستپاچه . [ دَ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ) عجول . (ناظم الاطباء). تند. عَجِل . عَجلان . شتابزده . شتابان در کاری . أعجل . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ امثال : آدم دستپاچه کار را دو بار می کند . لعنت به کار دستپاچه ؛ تعست العجلة. ◄ پریشان خاطر. سرگشته . مضطرب . آشفته . ترسیده از کشف سوئی . ♦ دستپاچه شدن ؛ مضطرب و سراسیمه شدن . (آنندراج ). دست و پا گم کردن . هول شدن . مدهوش شدن . عجله کردن . پریشان حواس شدن . حواس پرت گردیدن . جمعیت خاطر را از دست دادن . ♦ دستپاچه کردن ؛ مضطرب و سراسیمه کردن . (آنندراج ). شتابانیدن . هول کردن کسی را : آنکه از عشق پاچه ٔ تنبان پیرهن چاک کرده تا دامان بر سرکله از چه خون نکنند پاچه اش دست پاچه چون نکنند. یحیی شیرازی (ازآنندراج ). ♦ دستپاچه گشتن ؛ سرگشته و آسیمه سر شدن . دستپاچه شدن : ز شأن مجلس شه دست پاچه گشته ز دور بهر دو دست شه هند می کند تسلیم . سنجر کاشی (از آنندراج ). چنان از هول گشتم دستپاچه که دستم رفت از پاچین به پاچه . ایرج میرزا.