دستکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دستکار.[ دَ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) به دست کارنده . (برهان ). صانع و استاد هنرمند. (غیاث ). استاد چابکدست ماهر که دستکاری چیزها کند چون جراح و کحال و روشنگر. (انجمن آرا) (از آنندراج ). صنعت و پیشه کار و پیشه ور و کارگر. (ناظم الاطباء). صنعت کار. کارگر. صنعتگر. اهل صنعت . کار دستی کننده چنانکه پیکرنگاری و صورتگری و کفاشی و نساجی و غیره . صانع. (دهار) (مهذب الاسماء) (تفلیسی ) (السامی ). صَنّاع . (مهذب الاسماء) : بدو گفت ما دستکاران بدیم نه از تخمه ٔ نامداران بدیم . فردوسی . ثنا رفت از ایشان به هر مرز و بوم بر آرایش دستکاران روم . نظامی . هوس پختم به شیرین دستکاری هوسناکان غم را غمگساری . نظامی . ما أیدی فلانه ؛ چه خوش دستکار است او. (منتهی الارب ) . ◄ جراح . (یادداشت مرحوم دهخدا) : یکی از آن [ از اسباب سته ٔ طبیبان ] هواست و دوم طعام و شراب و داروها و سازها دستکاران . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گل چون طبیب دستکار آراسته هر جویبار آید که نرگس را بخار ازدیده بردارد سبل . فلکی شروانی . باد خوارزمی چو سنگین دل پزشک دستکار دست پر مسبار داردآستین پر نیشتر. ازرقی (از آنندراج ). ◄ کارساز و کارگزار. (ناظم الاطباء). ◄ چست و چالاک و جلد. ◄ همکار. (برهان ). ◄ ساخته و پرداخته باشد مطلقا، و اضافه به هرکس که کنند و گویند دستکار فلان یعنی ساخته و پرداخته ٔ فلان . (برهان ). ساخته و معمول هرکس . (آنندراج ). صنعت و کاردست : هوا پرده ٔ قاری ازدستکار غبار در سر کشید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٠١). گر آید ز من دستکاری شگرف نیارند با من درین کار حرف . نظامی . گفتم این رخنه گر ز چشم بد است دستکار کدام دام و دد است . نظامی . بر این گوشه رومی کند دستکار بر آن گوشه چینی نگارد نگار. نظامی . بگفتا بر نشاط نام یاری کنم زینسان که بینی دستکاری . نظامی . در دولتی کو کزین دستکار بدیوار او برنشانم نگار. نظامی . چون آستین ز دست گذشته ست کار من واو درنمی کشد ز چنین دستکار دست . کمال الدین اسماعیل . در شرفنامه ٔ منیری این بیت بصورت ذیل نقل شده و به سپاهانی نسبت داده شده است : چون آستین ز دست گذشته ست کار من او درنمی کشد ز چنین دستکار دست . ◄ فوطه : هیچکدام را ندیدم بی طیلسان شطوی یا توری ... یا دستکار که فوطه است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٦٣، چ فیاض ص ٤٥٦). ◄ نشان و فرمان و نقش و کارنامه را گویند که بر دیوارها بچسبانند و بر سنگها نقش کنند بجهت اعلام و تماشای مردم . (برهان ). اعلان . ◄ ستم و ظلم . دست اندازی : خرابی داشت از کار جهان دست جهان از دستکار این جهان رست . نظامی . ◄ تمسک . (ناظم الاطباء). ◄ (ن مف مرکب ) به دست کاشته شده . محصول دستکار، مقابل محصولی است که با ماشین کارند. (یادداشت مرحوم دهخدا).