دستباف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست باف . [ دَ ] (ن مف مرکب ) دست بافت . دست بافته . آنچه بوسیله ٔ دست بافند نه چرخ . که با چرخ بافته نشده است . جامه ای که نه با کارخانه و چرخ بافند. (یادداشت مرحوم دهخدا) : به باغ روده نگر دست باف باد ببوی به دشت ساده نگر دستبرد ابر ببین . عنصری . در کارگاه عتابی بافان شب و روز هیچ طرازی که دست باف کمال باشد ندیده که نقش جاودان دارد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ١٥٠). بهاری نو برآر از چشمه ٔ نوش سخن را دست بافی تازه درپوش . نظامی . الحفی ؛ جامه ٔ دست باف . (مهذب الاسماء). ◄ کنایه از آسان . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ مولوی این ترکیب را بکار برده است، و درمعنی آن در حاشیه ٔ مثنوی نوشته اند: در کتب لغت متوجه این معنی نشده اند ظاهراً به معنی معمول و متداول از روی طبیعت است . - انتهی . مرحوم دهخدا در این مورد می نویسد:ولی بنده گمان می کنم به معنی به پای کسی بافته بودن باشد. ممکن . مقدور. میسر : عاقبت دیدن نباشد دست باف ورنه کی بودی ز دینها اختلاف . مولوی . جای سیمرغان بود آن سوی قاف هر خیالی را نباشد دست باف . مولوی . ◄ بافته ٔ دست . دست بافت . مصنوع دست اعم از جامه یا چیزی همانند جامه که از بهم افتادن تارو پود ترکیب شده باشد. ◄ (اِ مص مرکب ) بافتن با دست . درست کردن با دست . ◄ آنچه که با دست انجام دهند. دست ورز. ◄ (نف مرکب ) دست بافنده . نساجی که پارچه را با دست بافد.