دعلج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دعلج . [دَ ل َ ] (ع ص، اِ) جوال پر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ جامه های رنگ رنگ . (منتهی الارب ). الوان از جامه ها. (از اقرب الموارد). ◄ کسی که بلاحاجت راه رود. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بسیارخوار. (منتهی الارب ). بسیارخوار از انسان و یا حیوان . (از اقرب الموارد). ◄ گیاه در هم پیچیده بعض آن از بعض قوت گرفته . گیاهی که قسمتی از آن بر قسمتی پیچیده باشد. (ازمنتهی الارب ). ◄ جوان خوب روی نازک بدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ تاریکی . (منتهی الارب ). ظلمت . (اقرب الموارد). ◄ گرگ . (منتهی الارب ). ذئب . (اقرب الموارد). ◄ خر. (منتهی الارب ). حمار. (اقرب الموارد). ◄ شتر ماده که از راندن راه نرود. ◄ نشان پی آینده و رونده . ◄ (اِخ ) نام جماعتی از عرب . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِخ ) نام اسب عامربن طفیل . (منتهی الارب ).
دعلج . [ دَ ل َ ] (اِخ ) ابن احمدبن دعلج بغدادی سجزی، مکنی به ابومحمد. محدث بود. اصل وی از سجستان (سیستان ) است . دعلج مدتی در مکه مجاور گشت و سپس در بغداد اقامت گزید و به سال ٣٥١ هَ . ق .درگذشت . او راست : مسند و مسندالمقلین . (از الاعلام زرکلی ج ٣ ص ١٨، از الرسالة المستطرفة و تاریخ بغداد).