دعوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دعوا. [ دَع ْ ] (ع، اِمص ) دعوی، در تداول عامه ٔ فارسی زبانان . پرخاش . (ناظم الاطباء). سرزنش کردن و سرکوفت زدن و مورد بازخواست قرار دادن کودک یا زیردست، در این صورت گویند: بچه را دعواش کردم . (فرهنگ لغات عامیانه ). و رجوع به دعوا کردن شود. ◄ خصومت . نزاع . جدال . جنگ . (ناظم الاطباء). معارضه و مکابره و مشاجره و نزاع، اعم از آنکه لفظی باشد یا به ضرب و جرح نیز برسد. (فرهنگ لغات عامیانه ). ◄ جنگ و ستیز لوطیان و جاهلان محل با چاقو و کارد و چوب و نظایر آن . (فرهنگ لغات عامیانه ). ♦ امثال : اﷲساخلاسون دعوا نمی خواهد ؛ اﷲساخلاسون در ترکی به معنی خدانگهدار است که گاه ِ جدا شدن از دوستان و کسان گویند. (امثال و حکم دهخدا). و رجوع به دعوی شود. دعوا بی نان و حلوایش نمی شود، نظیر و به معنی : دبه بی روغنش نمی شود. (فرهنگ عوام ). دعوا سر لحاف ملا نصرالدین بود . رجوع به لحاف شود. ♦ دعوا انداختن ؛ بجنگ واداشتن . به نزاع واداشتن دو خروس یا دو گاو یا دو قوچ یا دو بچه را. ♦ دعوا راه انداختن ؛ سبب جنگ و جدال شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ دعوا مرافعه ؛ جنگ و جدال و خصومت بر سر چیزی . ♦ دعوا مرافعه کردن ؛ جنگ و جدل و خصومت بر سر چیزی کردن . ◄ تظلم . داوری . دادخواهی . و رجوع به دَعْوی ̍ و دعوی [ دَع ْ ] شود : طلب و دعوائی که فیمابین عمله ٔ دفتر بوده باشد در حضور مشارالیه [ ناظر دفترخانه ٔ همایون اعلی ] باید قطع شود. (تذکرة الموک چ دبیرسیاقی ص ٣٦). چنین دستور بوده که دعواهای کم تا پنج تومانی الی دوازده تومان را... داروغه احضار، و زیاده بر این را دیوان بیگی احضار می نموده . (تذکرة الملوک ص ٤٨). بعهده ٔ مشارالیه [ میراب دارالسطنه ٔ اصفهان ] است هر گونه گفتگوئی و دعوائی که بخصوص حقابه ٔ ارباب و رعایای هر محل با یکدیگر داشته باشند. (تذکرة الملوک ص ٥٠). ♦ دعواهای حسابی عرفی ؛ داوری ها و نزاعهای مربوط به امور مالی و عرفی . مقابل داوریهای مالی شرعی : دو روز دیگر از روزهای هفته در خانه ٔ خود به دعواهای حسابی عرفی میرسید [ دیوان بیگی ] . (تذکرة الملوک ص ١٣). ♦ دعواهای شرعی ؛ تظلم ها و داوریهای مربوط به شرع : مشارالیه [ شیخ الاسلام دارالسطنه ٔ اصفهان ] در خانه ٔ خود به دعواهای شرعی و امر به معروف و نهی از منکرات میرسید. (تذکرة الملوک ص ٣).
فرهنگ طیفی واژهدان
نزاع، کشمکش، مشاجره، مرافعه، دعوا [و] مرافعه، زدوخورد، کتککاری، بزنبزن، غائله، ماجرا، ستیزه، ستیز، مبارزه، مسابقه
واژگان فارسی سره واژهدان
کشمکش، ستیز، زد و خورد، درگیری، جنگ