دفاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دفاف . [ دِ ] (ع مص ) شتاب نمودن در کشتن خسته . (از منتهی الارب ). به اتمام رساندن کشتن شخص مجروح . (از اقرب الموارد). مُدافّة. و رجوع به مدافّة شود.
دفاف . [ دَف ْ فا ] (ع ص ) دف ساز. (منتهی الارب ). دف گر. (دهار). آنکه دفها بسازد. (آنندراج ) (از اقرب الموارد) : قحبه زنکت آنچه به نداف دهد هر لحظه ز قحبگی به دفاف دهد. ؟ (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). حافظ که ز نطق خوش کلامی دارد با روی چو مه حسن تمامی دارد دفاف خوش آوازنکوروست از آن در دائره ٔ حسن مقامی دارد. سیفی (از آنندراج ). ◄ دف فروش . (دهار). صاحب و دارنده ٔ دف . (از اقرب الموارد از لسان ). ◄ دف زن . (دهار) (از اقرب الموارد). تبوراکی .