دق کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) مردن، از غصه مردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) مردن، از غصه مردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دق کردن . [ دِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به مرض دق مبتلی شدن . (فرهنگ فارسی معین ). مسلول شدن . تب لازم گرفتن . رجوع به دق شود. ◄ از بسیاری ِ اندوه به دق مردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). از اندوه و رنج و غصه آزرده شدن ورنجور شدن و مردن . (ناظم الاطباء). از غصه یا بیماری دق مردن . بر اثر اندوه شدید ناشی از مرگ عزیزان یا شکست سخت خوردن در عشق یا زندگی به شدت محزون و اندوهگین شدن و بر اثر آن مردن . (فرهنگ لغات عامیانه ).
دق کردن . [ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) از درها چیز خواستن به دق الباب . کدیه کردن . (آنندراج ). تکدی . دریوزه کردن : اگر چه حاجت دق نیست انوری را لیک به درگه تو کند یا رب ار بشاید دق . انوری . عزم کردم که به انتجاع روم در روستاها چنان که ائمه ٔ دیگر دق می کنند تا بدان وجه خود را نانی بحاصل کنم . (لباب الالباب از فرهنگ فارسی معین ). ز جود تست که جز من نمانده در عالم مذکری که کند بر سر منابر دق . بدر چاچی (از آنندراج ). ◄ اعتراض کردن . مؤاخذه کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ طعن کردن . طعنه زدن . طعن و دق زدن : ای که عقلت بر عطارد دق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند. مولوی . و رجوع به دَق و دق زدن شود.