دقیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- باریک، نازک.<BR>۲- خرد، کوچک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) [ ع. ] (ص.) ۱- باریک، نازک. ۲- خرد، کوچک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دقیق . [ دَ ] (ع ص ) باریک از هر چیز. (منتهی الارب ). چیزی باریک . (دهار). خلاف غلیظ. (از اقرب الموارد). نازک . تنک . لطیف . (یادداشت مرحوم دهخدا) : جاودان، قاری، بنازد دوش دهر زین دقیقی و دقیق نادره . نظام قاری (دیوان ص ٢٥). چو در مشابهت اندک ملابست کافیست مساز دق دقیق مرا به دق ابتر. نظام قاری (دیوان ص ٢٠). ♦ دقیق الخصر ؛ باریک میان . لاغرمیان . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ دقیق الفکر ؛ نازک اندیش . نازک اندیشه . باریک اندیشه . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ دقیق النظر ؛ باریک بین . خرده بین . تیزبین . (فرهنگ فارسی معین ) : اما شاعر باید که سلیم الفطره، عظیم الفکره، صحیح الطبع، جیدالرویه، دقیق النظر باشد... (چهارمقاله ص ٤٧). ◄ باریک بین . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ کار پوشیده و دورو. خلاف واضح . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کار پوشیده . (دهار). امر غامض . (اقرب الموارد). ◄ کم خیر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مرد بی خیر. (دهار). ◄ چیز اندک . (غیاث ). ◄ خوار.(دهار). ◄ (اِ) آرد. (منتهی الارب ) (دهار). آرد باریک . (غیاث ). طحین . (اقرب الموارد). ج، دِقاق، اَدِقّة، دَقائق . (ناظم الاطباء). ♦ دقیق النخل ؛ به فارسی آنرا گشن خرما و گرد خرما خوانند. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (از فهرست مخزن الادویة). گرد نخل نر که نخل ماده را بارور کند. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ گوسپند. (منتهی الارب ). غنم . (اقرب الموارد). ◄ نزد پزشکان، سومین روده است . (از کشاف اصطلاحات الفنون از بحر الجواهر). و رجوع به دقاق شود.
مترادف و متضاد واژهدان
ظریف، نازک، نرم باریک، باریکبین، ژرفنگر، کنجکاو، نازک، نکتهبین، نکتهسنج
واژگان فارسی سره واژهدان
باریک، موشکافانه، موشکاف، مو شکاف، مو بهمو، ژرف نگر، ژرف بین، ریزبینانه، ریزبین، درست تیزنگر، درست، تیزنگر، تیزبینانه، تیز بین، باریک بینانه، باریک بین