دل آشوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ) (ص فا.)<BR>۱- آن چه یا آن که موجب آشوب و ناراحتی گردد.<BR>۲- درختی است که برگهای آن پنج شاخهاست.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) (ص فا.) ۱- آن چه یا آن که موجب آشوب و ناراحتی گردد. ۲- درختی است که برگهای آن پنج شاخهاست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل آشوب . [ دِ ] (نف مرکب ) دلاشوب . دل آشوبنده . آشوب کننده ٔ دل . آنچه یا آنکه سبب آشوب و بهم برآمدن دل گردد. مهوع . ◄ نگران کننده . مضطرب سازنده ٔ دل . مشوش دارنده ٔ دل . برهم زننده ٔآرامش دل . ازبین برنده ٔ سکون و قرار دل : زیرا که به از عمر بود مرگ مر آنرا کز سهم دل آشوب تو باشد به خطر بر. سنائی . غمزه ٔ تو چون خدنگ لیک دل آشوب چشم تو رشک غزال و نرگس بربار. مختاری . تمنای شهان، خاتون دوران دل آشوب جهان، بانوی ایران . نظامی . آن لعل دلکشش بین و آن خنده ٔ دل آشوب و آن رفتن خوشش بین و آن گام آرمیده . حافظ. ◄ کنایه از معشوق . (از انجمن آرا). ◄ (اِ مرکب ) درختی است خوش قد و قامت، و برگ آن پنج شاخ می باشد و آن را پنج انگشت می گویند و بیشتر در کناره های جویها میروید و تخم آن بوی تیز دارد و آن رابه عربی فقد خوانند و در دواها بکار برند خصوص در مرض استسقا. (برهان ). رجوع به پنج انگشت شود. ♦ تخم دل آشوب ؛ فلفل بری . اثلق . پنجنگشت . فنجنگشت . حب الفقد. (یادداشت مرحوم دهخدا). رج__-وع به فلفل بری و پنج انگشت شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
بدحال، دارای حالت تهوع، دریازده ناسالم
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه