دل افروز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل افروز. [ دِ اَ ] (نف مرکب ) افروزنده ٔ دل . دلفروز. دلشادکننده . خرمی بخش .شادی بخش . مایه ٔ روشنی دل اعم از اشخاص یا اشیاء یا حالات و حرکات و کیفیات . مایه ٔ فروزش دل : نبیره ٔ جهاندار کاوس کی دل افروز و پردانش و نیک پی . فردوسی . که برگشت و تاریک شد روز من ازین سه دل افروز دلسوز من . فردوسی . گرفته دل افروز را بر کنار ز میدان سوی تخت شد شهریار. فردوسی . بهاری یکی خوش منش روز بود دل افروز هم گیتی افروز بود. فردوسی . پرستار پنجاه با دست بند به پیش دل افروزتخت بلند. فردوسی . کجا نام آن مرد بهروز بود سوار و دلیر و دل افروز بود. فردوسی . گرفته دل افروز را در کنار ز ایوان سوی تخت شد شهریار. فردوسی . بدید آن دل افروز باغ بهشت چمنهای او چون چراغ بهشت . فردوسی . این باغ و این سرای دل افروز را مباد جز میر یوسف ایچ خداوند و کدخدای . فرخی . به بالای بررسته چون زاد سروی به روی دل افروز چون بوستانی . فرخی . همیشه تا چو هوا سرد گشت و باغ دژم کنند گرم و دل افروز خانه وخرگاه . فرخی . برزن غزلی نغز و دل انگیز و دل افروز ور نیست ترابشنو از مرغ و بیاموز. منوچهری . تاریک شد از مهر دل افروزم روز شد تیره شب از آه جگرسوزم روز. منوچهری . پرنور و دل افروز عطاییست ولیکن ما را نه شما را که نه درخورد عطائید. ناصرخسرو. چو تو نگار دل افروز نیست در خلخ چو تو سوار سرافراز نیست در یغما. معزی . به شعر عذب دل افروز من نگر منگر به ریش و سبلت و پتفوز و رنگ و موزه ٔ من . سوزنی . شب و روزپدرت در غم تو روز و شب است ای دل افروز و غم انجام شب و روز پدر. سوزنی . ای وصال تو مه و سال دل افروز پدر وی فراق تو شب و روز جگرسوز پدر. سوزنی . همچنین فرد باش خاقانی کآفتاب این چنین دل افروز است . خاقانی . نگشتم ز آتشت گرم ای دل افروز به دودت کور می گردم شب و روز. نظامی . برای آنکه خود را تا به امروز به نام نیک پرورد آن دل افروز. نظامی . ز مهرت من چنانم ای دل افروز نه روز از شب شناسم نه شب از روز. نظامی . نشان می جست و می رفت آن دل افروز چو ماه چارده شب چارده روز. نظامی . عراق دل افروز باد ارجمند که آوازه ٔ فضل ازو شد بلند. نظامی . به خنده گفت با یاران دل افروز علم بر بیستون خواهم زد امروز. نظامی . ملک بار دگر گفت ای دل افروز به گفتن گفتن از ما می رود روز. نظامی . که با یاران جماش آن دل افروز به عزم صید بیرون آمد آن روز. نظامی . خرامان خسرو و شیرین شب و روز بهر نزهتگهی شاد و دل افروز. نظامی . در آن فرضه جایی دل افروز دید. نظامی . برو شادی کن ای یار دل افروز غم فردا نشاید خوردن امروز. سعدی . شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش . حافظ. کجا حسن دل افروز تو دیدی عاشق بیدل اگر لطف تو نگشودی نقاب از روی جان افزا. اسیری لاهیجی (از آنندراج ). ♦ بهار دل افروز ؛ بهارروشن کننده ٔ دل : بهاردل افروز پژمرده شد دلش با غم و رنج بسپرده شد. فردوسی . هزاران خزان بگذران در ولایت بهاری دل افروز با هر خزانی فرخی . ♦ درفش دل افروز ؛ علم واختری که مایه ٔ شادی دل وانبساط خاطر شود : درفش دل افروز برپای کرد یلان را بقلب اندرون جای کرد. فردوسی . به چپ بر فریبرز کاووس و طوس درفش دل افروز با بوق و کوس . فردوسی . چو روشن شود روز ما را ببین درفش دل افروز ما را ببین . فردوسی . چو نرسی بدید آن سر و تاج شاه درفش دل افروز و چندان سپاه . فردوسی . درفش دل افروز و کوس بزرگ فرستاد با سروران سترگ . اسدی . ♦ دل افروز بهار ؛بهار دل افروز. بهار خرم : بسته ها بسته بشادی بر ما آمده ای تا نشان آری ما را ز دل افروز بهار. منوچهری . ♦ دل افروز تاج ؛ تاجی که مایه ٔشادی دل و انبساط خاطر شود : نشانمش بر نامور تخت عاج نهم بر سرش بر دل افروز تاج . فردوسی . کسی برنشستی بر آن تخت عاج بسر بر نهاده دل افروز تاج . فردوسی . چو کسری نشست از بر تخت عاج بسر بر نهاد آن دل افروز تاج . فردوسی . فرودآمد از نامور تخت عاج ز سر برگرفت آن دل افروز تاج . فردوسی . جهاندار بنشست بر تخت عاج بسر بر نهاد آن دل افروز تاج . فردوسی . ♦ شمع دل افروز ؛ شمع روشنی بخش . ۩ ستاره . اختر : آن صانعی که هست ز تأثیر صنع او چندین هزار شمع دل افروز در اثیر. سوزنی . ۩ زیباروی . مایه ٔ روشنی دل : یارب این شمع دل افروز ز کاشانه ٔ کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه ٔ کیست . حافظ. ♦ قصر دل افروز ؛ کاخ باشکوه و زیبا : ای قصر دل افروز که منزلگه انسی یارب مکناد آفت ایام خرابت . حافظ. ♦ کاخ دل افروز ؛ قصر دل افروز : اگر صد سال مانی ور یکی روز بباید رفت ازین کاخ دل افروز. نظامی . ♦ کلاه دل افروز ؛ تاج دل افروز : چو شاپور بنشست بر تخت داد کلاه دل افروز بر سر نهاد. فردوسی . ♦ ماه دل افروز ؛ معشوق زیباروی روشنی بخش دل : مهین بانو دلش دادی شب و روز بدان تا نشکند ماه دل افروز. نظامی . مرا از خانه پیکی آمد امروز خبر آورد از آن ماه دل افروز. نظامی . ◄ کنایه از معشوق و محبوب : از قضا سوی باغ شد روزی تا کند عیش با دل افروزی . نظامی . ز سودای جمال آن دل افروز برهنه پا و سر گردد شب و روز. نظامی . وزآنجا دل شکسته تا به ایوان برفتند آن دل افروزان خرامان . نظامی . شدم دلشاد روزی با دل افروز ازآن روز اوفتادستم بدین روز. نظامی . بیتی سه چهار خوانم از سوز در مرثیه ٔ تو ای دل افروز. نظامی . ◄ (اِ) نام بعضی کنیزان سیاه است . (یادداشت مرحوم دهخدا). نامی است که غالباً کنیزان سیاه را دهند، همچون کافور برای غلام سیاه . ◄ (ن مف مرکب ) دل افروخته . شاد. دلشاد : دو هفته بدین گونه شادان بزیست که داند که فردا دل افروز کیست . فردوسی . مرا گویی اکنون که از تخت تو دل افروز و شادانم از بخت تو. فردوسی . ز شاهان گیتی دل افروزتر پسندیده و شاد و پیروزتر. فردوسی . کند بر تو آسان همه کار سخت از اوئی دل افروز و پیروزبخت . فردوسی . خداوندنام و خداوند بخت دل افروز و هشیار و پیروزبخت . فردوسی . ◄ (ق مرکب ) با شادی .شادمانه : وزآن پس نیا دست او را بدست گرفت و ببردش به جای نشست نشاندش دل افروز بر جای خویش ز گنجور تاج کیان خواست پیش . فردوسی . ◄ (اِخ ) نام هیزم شکنی که معاصر بهرام گور بود : دل افروز بد نام این خارکن گرازنده مردی به نیروی تن . فردوسی .