دل برگرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل برگرفتن . [ دِ ب َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) دل برکندن . دل کندن . دل برداشتن . صرف نظر نمودن . دست کشیدن . دیگر دوست نداشتن . مقابل دل بستن : نه بتوان دل ز کارت برگرفتن نه از دل نیز بارت برگرفتن . نظامی . نه دل می داد ازو دل برگرفتن نه می شایستش اندر بر گرفتن . نظامی . با هرکه مشورت کنم از جور آن صنم گوید ببایدت دل ازین کار برگرفت . سعدی . کدام چاره سگالم که در تو درگیرد کجا روم که دل من دل از تو برگیرد. سعدی . بخدا که گر بمیرم که دل از تو برنگیرم برو ای طبیبم از سر که دوا نمی پذیرم . سعدی . دلم دل از هوس یار برنمی گیرد طریق مردم هشیار برنمی گیرد. سعدی . در شگفتم که درین مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت . حافظ. دل برگرفته بودم از ایام گل ولی کاری بکرد همت پاکان روزه دار. حافظ. از قلیه دل به خون جگربرگرفته ایم جان داده ایم و صحن مزعفر گرفته ایم . بسحاق . به دریا قطره چون گردید واصل ترک سر گیرد کسی چون با تو بنشیند چه سان دل از تو برگیرد. قاسم مشهدی (از آنندراج ). ◄ ناامید شدن . قطع امید کردن . مأیوس شدن : به آورد ازو ماند اندر شگفت غمی شد دل از جان و تن برگرفت . فردوسی . ز جان دختر امید دل برگرفت به پیش پدر زاری اندرگرفت . فردوسی . همه کس ز گرشاسپ دل برگرفت که تند اژدهایی بد آن بس شگفت . اسدی . مرا دل ازجان شیرین برباید گرفت . (کلیله و دمنه ). مسهل بساخت و به بیمار داد... اطبا از او سؤال کردند که این چه مخاطره بود... جواب داد. چون دل برگرفتند، گفتم آخر در مسهل امید است و در نادادن هیچ امید نه . (چهار مقاله ). بر تلخی عیش دل بباید نهاد، بل دل از جان شیرین بر باید گرفت . (سندبادنامه ص ٢١٦). رجوع به این ترکیب ذیل گرفتن شود.