دل بریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل بریدن . [ دِ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) دست کشیدن . دل کندن . دل برداشتن . قطع علاقه کردن : چو فرزند شایسته آمد پدید ز مهر زنان دل بباید برید. فردوسی . فروافکند سوی فرزند خویش نبرد دل از مهر پیوند خویش . نظامی . به سیم سیه تا چه خواهی خرید که خواهی دل از مهر یوسف برید. سعدی . تَبتیل ؛ دل از دنیا بریدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). ◄ مأیوس شدن . نومید گشتن . قطع امید کردن . رجوع به بریدن شود.