دل ربودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل ربودن . [ دِ رُ دَ ] (مص مرکب ) ربودن دل . فریفته کردن . شیفته کردن . عاشق ساختن : چو نوبت داشت در خدمت نمودن برون زد نوبتی در دل ربودن . نظامی . وفاو عهد نمودی دل سلیم ربودی چو خویشتن به تو دادم تو میل بازگرفتی . سعدی . ای دل ربوده از بر من حکم از آن تست گر نیز گوئیم به مثل ترک جان بگوی . سعدی . نه این نقش دل می رباید ز دست دل آن می رباید که این نقش بست . سعدی . ربوده ست خاطرفریبی دلش فرورفته پای نظر در گلش . سعدی . دلم ربودی و جان می دهم به طیبت نفس که هست راحت درویش در سبکباری . سعدی . سواران حلقه بربودند و آن شوخ هنوز از حلقه ها دل می رباید. سعدی . ای متقی گر اهل دلی دیده ها بدوز کایشان به دل ربودن مردم معینند. سعدی . کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود بداندیش را دل به نیکی ربود. سعدی .
فرهنگ طیفی واژهدان
عشق انگیختن، بذر محبت پاشیدن، عاشق خود کردن، میل ایجاد کردن، برافروختن، به هیجان آوردن، جادوگری کردن، جذب کردن، انگیختن، نوازش کردن طنازی کردن، عشوه گری کردن، اغوا کردن، ابرو انداختن (آمدن)، ابرو بالا انداختن ناز کسی خریدار داشتن، محبوب بودن، دوستداشتنی بودن، مطلوب بودن