دل رفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل رفتن . [ دِ رَ ت َ ] (مص مرکب ) دل از دست دادن . شیفته شدن . عاشق شدن . دل دادن : دیده نگه داشتیم تا نرود دل با همه عیاری از کمند نجستیم . سعدی . ◄ اشتیاق یافتن . میل کردن : روز وصال دوستان دل نرود به بوستان تا به گلی نگه کند یا به جمال نرگسی . سعدی . دیده ای را که به دیدار تو دل می نرود هیچ علت نتوان گفت بجز بی بصری . سعدی . استهامة؛ دل به چیزی رفتن . سهو؛ رفتن دل بطرف غیر. (از منتهی الارب ). ◄ ترسیدن . فروریختن دل : مصَع؛دل رفته و بی دل شدن از بیم یا از شتاب زدگی . (از منتهی الارب ). ♦ دل از جای رفتن ؛ ترسیدن . مضطرب شدن . فروریختن دل : گفت کوپایم که دست و پای رفت جان من لرزید و دل از جای رفت . مولوی .