دل سپردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل سپردن . [ دِ س ِ پ ُ دَ ] (مص مرکب ) عاشق شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). دل دادن . فریفته شدن : گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردم بر طمع دلستانی ماندم به دل سپاری . فرخی . من دل به تو سپردم تا شغل من بسیجی زآن دل به توسپردم تا حق من گزاری . منوچهری . گر زآنکه جرم کردم کاین دل بتو سپردم خواهم که دل برفقت تو باز من سپاری . منوچهری . بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم . سعدی . پایی که برنیاید روزی به سنگ عشقی گوئیم جان ندارد تا دل نمی سپارد. سعدی . ♦ دل سپردن به دیو ؛ فریب خوردن . از راه بدر شدن . وسوسه شدن : لاجرم نسپرند راه خطا لاجرم دل به دیو نسپارند. ناصرخسرو. ♦ دل سپردن به غم ؛ غمگین شدن . قرین اندوه ساختن دل : چنین گفت گر فور هندی بمرد شما را به غم دل نباید سپرد. فردوسی . ♦ دل سپردن به گفت یا گفته یا گفتار کسی ؛ باور کردن بدان . (یادداشت مرحوم دهخدا). پذیرفتن آن : چنین گفت کای گرد بیداردل به گفت بهو خیره مسپار دل . اسدی . چون سخنگو سخن بپایان برد هرکسی دل بر آن سخن بسپرد. نظامی (از آنندراج ).