دلبری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلبری . [ دِ ب َ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی دلبر. کار دلبر. دلربائی . تسلی و دلنوازی . زیبایی و دلربائی که صفت معشوق است : یکی دخترش بود کز دلبری پری را به رخ کردی از دل بری . اسدی . چه خوانند این بهار دلبری را چه گویند آن نگار مشتری را. نظامی . ز باغ دلبری پر کن کنارم چو دانی در فراقت سخت زارم . نظامی . کندت دلبری و دلداری هم عروسی و هم پرستاری . نظامی . من چون تو به دلبری ندیدم گلبرک بدین طری ندیدم . سعدی . یاری به ناز و دلبری گر سوی صحرا بگذری واله شود کبک دری طاوس شهپر برکند. سعدی . حور بهشت خوانمت ماه تمام دانمت کآدمیی ندیده ام چون تو پری به دلبری . سعدی . این دلبری و خوبی در سرو و گل نروید وین شاهدی و شوخی در ماه و خور نباشد. سعدی . معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت . سعدی . چون در پسر موافقی و دلبری بود اندیشه نیست گر پدر از وی بری بود. سعدی . شاهدان گر دلبری زین سان کنند زاهدان را رخنه در ایمان کنند. حافظ. به زلف گوی که آیین دلبری بگذار به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن . حافظ. ◄ فریفتگی . ربودگی دل . بری بودن از دل که صفت عاشق است . رجوع به دلبر شود.