دلبندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلبندی . [ دِ ب َ ] (حامص مرکب ) دل بندی . حالت و چگونگی دلبند. و رجوع به دلبند شود. ◄ دلبستگی . علاقه . تعلق خاطر : نه تو گفتی که بجای آرم و گفتم که نیاری عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری . سعدی . ◄ دلکشی . دلبری . جذابیت : گر تو نیز آن جمال و دلبندی بنگری فارغم که بپسندی . نظامی . نه وسمه است آن به دلبندی خضیب است نه سرمه است آن به جادوئی کحیل است . سعدی . من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را. سعدی . این همه دلبندی و خوبی ترا موضع ناز است و غرور ای صنم . سعدی . ◄ (اِ مرکب ) در لهجه ٔ مردم گناباد خراسان، مجموعه ٔ دل و جگر و روده ٔ گوسفند و گاو و غیره . (یادداشت پروین گنابادی ). رجوع به دلبند شود.