دلتنگ گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلتنگ گشتن . [ دِ ت َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) دلتنگ گردیدن . دلتنگ شدن . تنگدل شدن . افسرده و غمگین گشتن : به خون جامه ٔ خسروی رنگ گشت شه جم از آن زخم دلتنگ گشت . فردوسی . ◄ ترسیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ دل کسی تنگ گشتن ؛ نگرانی یافتن از بیم : خبر اندررسید که احمدبن اسماعیل به بست شد و محمدبن علی را بگرفت، چون معدل این بشنید دلش تنگ گشت و صلح پیش آورد. (تاریخ سیستان ).