دلخور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلخور. [ دِ خوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب ) ملول . مغموم . محزون .رنجیده . (ناظم الاطباء). غمگین . افسرده : در واقعه ٔ دلخور جانکاه برادر ما را بغلط مرده ای انگاشته باشد. مسیح کاشی (از آنندراج ). ♦ دلخور بودن ؛ گله مند و ناراضی بودن از کسی یا چیزی . (فرهنگ لغات عامیانه ). ♦ دلخور شدن از کسی یا از چیزی ؛ دل تنگ شدن از آن . رنجیدن از آن . رنجیدن به دل از آن . ناراضی و گله مند شدن . (فرهنگ لغات عامیانه ). ♦ دلخور کردن ؛ رنجانیدن . افسرده کردن . مایه ٔ دلخوری و گله مندی ونارضایی کسی را با رفتاری نامساعد فراهم آوردن . (فرهنگ لغات عامیانه ).