دلخوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلخوش . [ دِخوَش / خُش ] (ص مرکب ) خوشدل . مسرور. شادمان . (آنندراج ). خرم . (ناظم الاطباء). شاد. خوشحال : نپیچد شه از مردمی رای خویش فرستدش دلخوش سر جای خویش . اسدی . سپهبد به جان ایمنی دادشان سوی خانه دلخوش فرستادشان . اسدی . آنچه طعام می خواست بدو دادند و او رادلخوش روانه کردند. (قصص الانبیاء ص ٨٠). چنان کن کز تو دلخوش بازگردم به دیدار تو عشرت ساز گردم . نظامی . مهر پاکان در میان جان نشان دل مده الا به مهر دلخوشان . مولوی . ♦ دلخوش بودن ؛ شاد بودن . خوشحال بودن . شادمان بودن : دلخوش چه بوی بدانکه ناصر مانده ست غریب و مندخانی . ناصرخسرو. چو با تو می خورم چون کش نباشم تو را بینم چرا دلخوش نباشم . نظامی (خسرو و شیرین ص ١٥٣). رعیت ز دادت چنان دلخوشند که گر جان بخواهی به پیشت کشند. نظامی . نگویمت که به آزار دوست دلخوش باش که خود ز دوست مصور نمی شود آزار. سعدی . ◄ راضی . قانع. (آنندراج ). خشنود. ♦ دلخوش بودن ؛ خشنود بودن . راضی بودن . قانع بودن : سیاهان مغرب که زنگی فشند به صفرای آن زعفران دلخوشند. نظامی . ◄ بی دشواری و تعذر و سختی : ساده دل است آب که دلخوش رسید وز گرهی عود بر آتش رسید. نظامی .