دلداری کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلداری کردن . [ دِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دلداری دادن . غمگساری کردن . تسلی بخشیدن . استمالت و دلجوئی کردن و خشنود ساختن : من دلخسته را دلداریی کن چو دل دادی مرا غمخواریی کن . نظامی . کندت دلبری و دلداری هم عروسی و هم پرستاری . نظامی . نگفتی بی وفا یارا که دلداری کنی ما را الا گر دست می گیری بیا کز سر گذشت آبم . سعدی . عابد از جای برجست و در کنارش گرفت و بسی دلداری وتلطف کرد. (گلستان سعدی ). اگر در مفاوضه ٔ او شبی تأخیر کردی چه شدی که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی . (گلستان، کلیات چ مصفا ص ٥٣). دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند. حافظ. تنقّث ؛ دلداری کردن . (از منتهی الارب ). رجوع به دلداری دادن شود.