دلداری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلداری . [ دِ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی دلدار. معشوقگی . معشوق بودن . محبوب بودن : ز دلداری دلی بی بهر بودش ز بی یاری شکر چون زهر بودش . نظامی . دلت گرچه به دلداری نکوشد بگو تا عشوه رنگی می فروشد. نظامی . دلداری و یک دلی نمودن وآنگه به خلاف قول بودن . نظامی . آن همه دلداری و پیمان و عهد خوب نکردی که نکردی وفا. سعدی . این یکی کرد دعوی یاری و آن دگر دوستی و دلداری . سعدی . معلمت همه شوخی و دلبری آموخت به دوستیت وصیت نکرده و دلداری . سعدی . ◄ دلنوازی . دلبری : مرا دلبر تو و دلداری از تو ز تو مستی و هم هشیاری از تو. نظامی . زلفین سیاه تو به دلداری عشاق دادند قراری و ببردند قرارم . حافظ. ◄ تسلیت . استمالت و غمخواری . (آنندراج ). تسلی . خاطرجمعی . دلنوازی . (ناظم الاطباء). تسلی دادن : نجاشی را خوش آمد و از سر خون او درگذشت و او را دلداری نوشت . (قصص الانبیاء ص ٢١٣). بعد مدتی اصفهبد «باحرب » را اقطاع داد و با تشریف و دلداری پیش پدر فرستاد. (تاریخ طبرستان ). چون که ماهان زروی دلداری دید در پیر نرم گفتاری . نظامی . شبی از مشفقی و دلداری کردم آن قبله را پرستاری . نظامی . چو دلداری خضرم آمد بگوش دماغ مرا تازه گردید هوش . نظامی . دلم را به دلداریی شاد کن ز بند غم امروزم آزاد کن . نظامی . به دلداریش مرحبایی بگفت برسم کریمان صلایی بگفت . سعدی . به دلداری آن مرد صاحب نیاز به زن گفت کای روشنایی بساز. سعدی . ملازم به دلداری خاص وعام ثناگوی حق بامدادان و شام . سعدی . به دلداری و چاپلوسی و فن کشیدش سوی خانه ٔ خویشتن . سعدی . چیست دانی سردلداری و دانشمندی آن روا دار که گر بر تو رود بپسندی . سعدی . ندید دشمن بی طالع آنچه از حق خواست که یار با سر لطف آمده ست و دلداری . سعدی . ◄ شجاعت . دلاوری . دلیری . پردلی . جرأت . زهره داشتن .