دلدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلدار. [ دِ ] (نف مرکب ) دل دارنده . دارنده ٔ دل . از اسماء معشوق . (از آنندراج ). معشوق . محبوب . (ناظم الاطباء). دلبر. معشوقه : نخواهی مر مرا با تو ستم نیست چو من باشم مرا دلدار کم نیست . (ویس و رامین ). دلدار که خون ریزد یک موی نیازارد دل نیز به یک مویش آزار نیندیشد. خاقانی . بس لابه که بنمودم و دلدار نپذرفت صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت . خاقانی . زآن غمزه ٔ دودافکن آتش فکنی درمن هم دل شکنی هم تن دلدار چنین خوشتر. خاقانی . همان معشوق زیبا یار او بود بت شکرشکن دلدار او بود. نظامی . شگفت آید مرا گر یار من نیست دلم چون برد اگر دلدار من نیست . نظامی . بخرم گر فروشد بخت بیدار به صد ملک ختن یک موی دلدار. نظامی . نبودی زمان بی یار دلدار وز آن اندیشه می پیچید چون مار. نظامی . درآمد گلرخی چون سرو آزاد ز دلداران خسرو با دلی شاد. نظامی . تماشای گل و گلزار کردن می لعل از کف دلدار خوردن . نظامی . که یارا دلبرا دلدار دلبند توئی بر نیکوان شاه و خداوند. نظامی . چنان در کار آن دلدار دل بست که از تیمار کار خویشتن رست . نظامی . مرا این رنج و این تیمار دیدن ز دل باید نه از دلدار دیدن . نظامی . شفاعت کرد روزی شه به شاپور که تا کی باشم از دلدار خود دور. نظامی . همان پندارم ای دلداردلسوز که افتادم ز شبدیز اولین روز. نظامی . همان بهتر که با آن ماه دلدار نهفته دوستی ورزم پریوار. نظامی . دردا که ز یک همدم آثارنمی بینم دل بازنمی یابم دلدار نمی بینم . عطار. زلف تو که هم دلبر و هم دلدار است هندو دزد است و پاسبانی داند. کمال اسماعیل . قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من . مولوی . دوستان باشند و دلداران ولیک مهربان نشناسد الا واحدی . سعدی . زمین بوسیده ام بسیار و خدمت کرده ام اکنون لب معشوقه می بوسم رخ دلدار می بینم . سعدی . بجز غلامی دلدار خویش سعدی را زکار و بار جهان گر شهیست عار آید. سعدی . کارم چو زلف یار پریشان و درهم است پشتم بسان ابروی دلدار پرخم است . سعدی . هرکه خواهد هرچه خواهد در حق من گو بگوی ما نمی داریم دست از دامن دلدار خویش . سعدی . چو پیدا شد ز پشت پرده دلدار یقین دلاله شد معزول از کار. پوریای ولی . گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم . حافظ. ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو شاه راهیست که منزلگه دلدار منست . حافظ. عقل دیوانه شد آن سلسله ٔ مشکین کو دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست . حافظ. یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند ببرد زود به جانداری خود پادشهش . حافظ. زلف دلدار چو زنار همی فرماید برو ای شیخ که شدبر تن ما خرقه حرام . حافظ. دیریست که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد. حافظ. دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما. حافظ. حافظ دگر چه می طلبی از نعیم دهر می می خوری و طره ٔ دلدار می کشی . حافظ. ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده ٔ دلدار بیار. حافظ. منزل حافظ کنون بارگه پادشاست دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد. حافظ. مایه ٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست . حافظ. ♦ دلدارجویان ؛ در حال جستن دلدار : منم دلخسته و از درد مویان منم بیدل دل و دلدار جویان . نظامی . ◄ نگهدار دل . محافظ دل . مهربان . دلنواز. که دل کسان نگاهدارد و نرنجاند. عاشق ثابت قدم در عشق . دلنواز : سرهنگ لطیف خوی دلدار بهتر ز فقیه مردم آزار. سعدی . هم روز شود این شب هم باز شود این در دلبر نه چنین ماند دلدار شود روزی . ؟ (از امثال و حکم دهخدا). ♦ دلدار گشتن ؛ نگهبان شدن . محافظ. گشتن . دلنواز شدن : اگرصبرت بدل در یار گردد ظفر آخر ترا دلدار گردد. ناصرخسرو. ◄ در تداول عامیانه، شجاع . صاحب شجاعت . پردل . دلیر. (یادداشت مرحوم دهخدا). دلاور. باجرأت . بازهره . پرجرأت . شجاع . نترس . آدم پرتوان و پرتحمل . کسی که در برابر مصائب و مشکلات و حوادث سهمگین پایداری کند و از جای نرود. (از فرهنگ لغات عامیانه ). ◄ (اصطلاح تصوف ) عالم شهود است، یعنی مشاهده ٔ ذات حق . صفت باسطی . (کشاف اصطلاحات الفنون ). صفت باسطیت .